حاقّ حقيقت وجود به نحو لا به شرط مَقسَمِىّ كه از هر اسم و رسم بالاتر ، و از هر قيد و حدِّ و وصفى برتر است ، آن را هويّت مطلقه ، و حقيقة الحقائق ، و غيب ذات ، و غيب الغيوب نامند ؛ و آن بذاته داراى وجوب و وحدت و صرافت و تشخّص است . و اين وجوب و وحدت و صرافت و تشخّص از أوصاف عارضهء بر آن نيست . بلكه از حقيقت و ذات وجود بما هو وجود منتزع گرديده ؛ و مساوق با آن است ؛ و به نحو حمل أوَّلى و ذاتى بر آن حمل مىشود .
اينكه مىگوئيم : بالاتر از هر اسم و رسم است ، به جهت آن است كه : اسم لفظى است كه دلالت بر مسمّى مىكند ؛ و رسم به معناى نشانه و علامت است . و وجود بما هو وجود اسمى ندارد كه بر آن دلالت نمايد ؛ و علامت و نشانى ندارد تا ما را بدان برساند . و استعمال لفظ وجود ، و ذات ، و حقيقت و حتّى ضمير ( هُو ) كه اشاره به غيب مطلق است ، در اينجا براى معرفيّت است ؛ نه آنكه خود آيه و علامت و نشانهاى باشد كه بر آن حقيقت منطبق گردد . نظير آنكه مىگوئيم : المعدوم المطلق لا يخبر عنه ؛ و المجهول المطلق لا يخبر عنه .
آن در اصطلاح عرفاء همان عنقا و سيمرغ است كه نشانى ندارد ؛ و مجهول الكُنْه و الهويّه مىباشد .
عنقا شكار كس نشود دام بازگير * كانجا هميشه باد بدست است دام را
در معناى احديّت ، و واحديّت ، و حقيقت محمّديّه
آنگاه اين وجود را به سه نحو ممكن است لحاظ كنيم :
اوّل آنكه آن را به شرط لاى از جميع أسماء و صفات ملاحظه كنيم ؛ و آن را مقام أحديّت ، و أحَدِيَّتُ الذّات نامند .
دوّم آنكه آن را به شرط شىء از مجموعه أسماء و صفات ملاحظه نمائيم ؛ و آن را مقام واحديَّت گويند .
سوّم آنكه آن را لا به شرط از اين دو شرط لحاظ كنيم ؛ يعنى لا به شرط از ملاحظهء به شرط لاى أسماء و صفات ؛ و لا به شرط از ملاحظهء به شرط أسماء و صفات . و اين لا به شرط قسمى است كه آن را مقام حقيقت مُحَمَّديَّة نامند ؛ و هى الجامعة بين الاحديّة و الواحديّة . زيرا در اين لحاظ ، مقام أحديّت و واحديّت هر دو ملاحظه شدهاند .