تخطي إلى المحتوى الرئيسي

توحيد علمى و عينى در مكاتيب حكمى و عرفانى ( به ضميمه تذييلات) (فارسى) — صفحة 206

مساهمون:

ص٢٠٦
در خارج كه وجود خارجى أسماء و صفات هستند ، با عنوانشان نيز محدود و از هم متمايزند ؛ و نمىتوانند در ذات اقدس خداوندى جاى داشته باشند . و تا وقتى كه عنوان صفات و اسما را دارند ، بدان ذِروهء عالى راه ندارند ؛ زيرا لازمهء اتّصاف ذات بدين صفات تركيب است ؛ چنانچه عينيّت با ذات داشته باشند ؛ و با آن متّحد باشند . و به عبارت ديگر منطبٌ عليه مفهوم علم ، حقيقت خارجى علم است ؛ و اين حقيقت غير منطبقٌ عليه مفهوم حيات و قدرت است . و منطبقٌ عليه مفهوم قدرت در خارج غير از خارجى بودن و مصداقيّت مفهوم علم است . زيرا لازمهء كثرت و اختلاف مفاهيم كثرت و اختلاف مصاديق خارجى آنهاست ؛ گرچه آن مصاديق به حمل شايع صناعى متّحد در وجود باشند ؛ و مانند زيدٌ حىٌ عالمٌ قادرٌ بوده باشند . و در اين صورت ذاتى را فرض كرده‌ايم كه در آن قدرت غير متناهى و علم غير متناهى ، و حيات غير متناهى است و اين عين تركيب است كه ذات را حاوى و مركّب از اين حقايق نموده باشيم . و اين در صورتى است كه صفت علم و حيات و قدرت و ما شابهها كثرت خود را از دست نداده باشند . امّا اگر اين كثرت را رها كردند ؛ و خالص و صافى از حدّ وجودى و ماهوى خود گرديدند ؛ يعنى حقيقت علم بدون مفهوم و حدّ آن ، و حقيقت حيات بدون مفهوم و حدّ آن ، و حقيقت قدرت بدون مفهوم و حدّ آن شدند ؛ در اين صورت يك حقيقت واحده هستند كه نفس ذات است ، كه عين علم است ، و عين حيات است و عين قدرت است . بنابراين ذات أقدس در درون خود صفت ندارد ؛ آنچه دارد حقيقت اوست و عين اوست . و سرّ اين مطلب همانا شأن مفهوم و تناهى و محدوديّت آن است ؛ اگرچه بر سر آن لفظ صرف و لا يتناهى را هم درآوريم ؛ و بگوئيم مثلًا : صرف العلم ، و صرف القدرة ، و علم و قدرت غير متناهى . امّا چون اين صرافت و عدم تناهى را بر سر موجودى متعيّن و متميّزى چون علم و قدرت در آورديم ، نتوانسته‌ايم از محدوديّت ذاتى خارجش سازيم ؛ و فقطّ خود علم و قدرت را با اين قيود ، غير متناهى در حيطهء مفهومى خودشان يعنى علم و قدرت فرض كرده‌ايم . ولى خود معناى علم در ذات