بنا بر مقدّمات مربوطه و اصول موضوعى آن قبول دارد ، و أحكام و قوانين آن را بر اساس اين اصول مىپذيرد ، و آن نظريّه را در مقابل نظريّهء أصالة الماهيّة مىستايد ؛ و ليكن در اصل موضوع و مقدّمات آن خدشه وارد مىسازد . و بنابراين ، مقدّمات آن را از ريشه بر مىدارد ؛ و نظريّهء دقيق خود را در برابر نظريّهء جلىّ ايشان إبراز مىدارد
بنا بر تشكيك ، مرتبهء أعلا نمىتواند داراى صرافت باشد
يكى از مقدّمات قائلين به تشكيك در وجود آن بود كه : حَدِّ أعلاى وجود كه از هر حدّى بالاتر و برتر است ؛ و أزلى و أبدى است ، و ما لا نهاية له مىباشد ؛ آن ذات واجب الوجود است ؛ و بقيّهء مراتب از بالا به پائين در درجات مختلف وجود شِدَّة ، وَ قُوَّة ، و كَثْرَة ، و ضَعفاً ، و قِلَّة ، مراتب ممكنات مىباشند كه به حسب اختلاف درجات وجودى و ماهوى خود قرار دارند .
ذوق المتألّهين مىگويد : اين كه ذات واجب را شما در بالا قرار دادهايد ؛ گرچه به عناوين صرافت در وجود ، و عدم تناهى و ازليّت معنون نمودهايد ؛ ولى معذلك آن را محدود و متعيّن به اين حد كردهايد ؛ كه از ساير مراتب جدا و متمايز ساختهايد . و كَفَى فى ذلك أن تكون المرتبة العالية مغايرة لساير المراتب و فى قبالها . و بنابراين همان حدّ أعلا را كه به عنوان به شرط لائيّت از ساير مراتب ما دون جدا قرار دادهايد ، به اين حَدّ و تميّز ، متعيّن و محدود نمودهايد ؛ و از صرافت محض ساقط كرده ايد !
و بعد از آنكه اصل طبيعت وجود را بدون هيچ قيد و شرطى در حاقّ محوضت و بساطت خود داراى وجود صرف پنداشتهايد ؛ و براى او مراتبى را قرار دادهايد ، مرتبهء أعلاى از همهء مراتب ، خود مرتبهاى است ، گرچه به خصوصيّت عنوان أشديّت و أقوائيّت و عدم تناهى متّصف باشد .
روى اين گفتار : در حقيقت شما قسمتى از وجود صرف را واجب الوجود پنداشتهايد ؛ آن قسمتى كه خواه ناخواه محدود و متعيّن است ، گرچه هزار كلمهء صِرف و لفظ مَحض را بر سر آن درآورديد ! اينها درد را دوا نمىكند ؛ و با پيوند عبارت صرف محض و محض محوضت و بسيط بساطت ، مرتبهء أعلا را كه متمايز است از ساير مراتب ، و محدود است به حدّ ساير مراتب ، وجود حضرت حقّ واجب