كثرت موجودات بالغناء و الفقر ، بعد از تنزّل است
ابن بود كلام در مقام توحيد ؛ بلى بعد از تنزّل به مقام كثرت و اعتبار به اعتبار مراتب ، و علّيّت و معلوليّت ، و ظهور و بطون ، و ساير درجات وجود در ظرف اعتبار ، به اعتبار كردن ماهيّات را بأنفسها كه مجرّد اعتبار است ، و اعتبار كردن وجود را براى آنها كه اعتبارٌ فى اعتبار است ؛ آن وقت كثرت در موجودات ، بل الوجودات ، و التّفاوت بالغنى و الفقر ، و القوّة و الضَّعف ، و الاستقلال و الرَّبط ، و غير ذلك ، همه درست است . و ازاينجهت است كه : حيثيّت تقييديّه كه مجرّد اعتبار است ، أخذ در وجودات إمكانيّه شده ، كه اگر الغاء حيثيّت شود ، و صرف الوجود ملحوظ شود ، تعدّد از بين برداشته شود ، فلا تغفل !
و از اين بيانات معلوم شد كه همهء اين فرمايشات از نرسيدن به مقام توحيد خاصّ است .
ميان ماهِ من تا ماهِ گردون * تفاوت از زمين تا آسمانست
أعظم حُجُب وجهه الكريم ، اشتغال به عبارات ، و نسيان معانى و حقايق است
بلكه غايت ادراك اين متكلّم ، توحيدِ فعل إلهى است ، و هنوز حقيقت فعل إلهى را نشناخته ، فضلًا عن الذات و توحيده و أسمائه و صفاته . و أظرف شىءٍ فى أهل العلوم الرَّسميَّة آن است كه : معانى عاليهء دقيقه را به ألفاظ ادا مىكنند ؛ و روحشان از آنها خبرى ندارد . لالائى را مىگويند ، ولى خوابشان نمىبرد . « 1 » مىگويند : حمام است ، ولى نمىدانند خانه كيست . و هذا من أعظم حُجُب سُبُحات وجهه الكريم .
زلف بر باده مَدِه تا ندهى بر بادم . « 2 »
چو بشنوى سخن اهل حقّ مگو كه خطاست * سخنشناس نهاى دلبرا خطا اينجاست « 3 »
و اين داعى بعد از اعتراف آن بزرگوار ، به صرافت و محوضت وجود حضرت حقّ - جلّ و علا - در نوشتهء سابقه ، به گمان خود مبرهن نموده بودم كه : جاى
هامش
( 1 ) در « أمثال و حكم » دهخدا ، ج 3 ، ص 1358 بدين عبارت آورده است كه : لالائى مىدانى چرا خوابت نمىبرد ؟ اندرز و پندى كه ديگران را دهى ، چرا خود كار نبندى ؟ !
( 2 ) « ديوان حافظ » ، طبع پژمان ، ص 145 غزل 322 ؛ ناز بُنياد مكن تا نكنى بنيادم .
( 3 ) « ديوان حافظ » ، ص 11 ، غزل 19 :چو بشنوى سخن اهل دل مگو كه خطاست * سخنشناس نهاى جان من خطا اينجاست