تا بود باقى بقاياى وجود * كى شود صاف از كَدِر جام شهود ؟
تو خود حجاب خودى حافظ از ميان برخيز
« 1 »
تا تو در فكر خودى ، حقّ را به خود پوشيدهاى * با چنين كفرى ز كفر ما كجا دارى خبر ؟
تعارض وحدت حقيقى با كثرت حقيقى
و عجبتر آن است كه : با تصريح به آنكه مراد به وحدت حقيقى آن است كه : لا ثانى له كه مستلزم اعتباريّت ساير وحدات است ، فضلًا عن الكثرات ، گويند كه : كثرت هم حقيقى است ؛ و حال آنكه كثرت نيست بنابراين ، مگر ضمّ وحدات اعتباريّه بعضى به بعضى . و اين بعينه مثل كوسه و ريش پهن خواهد شد ؛ و او را توحيد أخصّ الخواصّ مىشمارند .
كلّ ذلك از ترس آنكه مبادا جَبَلانيّت انسان مندكّ شود ؛ چون خود را موجود ، بلكه وجود شمردهاند ؛ نهايت تفاوت بالغنى و الفقر ، و القُوَّة و الضَّعف گذاردهاند .
پس عدم شو ، پس عدم ، چون ارغنون * قائلًا إنّا اليه راجعون « 2 »
گوش خر به فروش و ديگر گوش خر « 3 »
هامش
( 1 ) « ديوان حافظ » ص 118 ، غزل 265 :ميان عاشق و معشوق هيچ حايل نيست * تو خود حجاب خودى حافظ از ميان برخيز( 2 ) « مثنوى » طبع ميرخانى ، ص 300 س 7 ، گوش خر .
( 3 ) « مثنوى » طبع ميرخانى ، ص 17 و س 18 ، و نيم بيت أخير اين است : كاين سخن را در نيابد گوش خر .