تخطي إلى المحتوى الرئيسي

توحيد علمى و عينى در مكاتيب حكمى و عرفانى ( به ضميمه تذييلات) (فارسى) — صفحة 117

مساهمون:

ص١١٧
تعقّل نفرموده ؛ ولى در بحث علّت و معلول كه در ضيق خناق افتاده ، اعتراف به مطلب قوم فى الحقيقة نموده ، كه : علّيّت نيست فى الحقيقة مگر تنزّل علّت به مرتبهء نازله ؛
الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ
« 1 » را به زبان آورده « 2 » ؛ اگرچه مطالب كتابش با آن غالباً سازش ندارد ؛ و گويا سرّش آن است كه : برهان او را به اعتراف داشته نه بصيرت شهودى . و الله العالم . با آنكه استادش مير داماد أعلى الله مقامه كمال تصلّب در اين مطلب را دارد ؛ و خودش هم مىگويد كه : سابقاً متصلّب در اين مطلب بوديم . و ممكن است كه اين اشتباه براى ايشان در مقام شهود از باب اشتباه واجب به ممكن بوده باشد .

رَقَّ الزّجاج و رقّت الخمر

رَقَّ الزُّجَاجُ وَ رَقَّتِ الْخَمرُ * فَتَشابَهَا وَ تَشَاكَلَ الامْرُ فَكَأنَّما خَمْرٌ وَ لَا قَدَحٌ * وَ كَأنَّمَا قَدَحٌ وَ لَا خَمْرٌ « 3 »
هامش
( 1 ) آيه 51 ، از سورهء 12 : يوسف :قالَتِ امْرَأَةُ الْعَزِيزِ الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ .( 2 ) حضرت استادنا العلّامة الطباطبائى در رسالهء « توحيد » كه به نام « رسالة الله » معروف است و ضمن هفت رسالهء ايشان است گفته‌اند : كه مرحوم صدر المتألّهين در مباحث توحيد بر اساس تشكيك در وجود تسهيلًا للمتعلّمين مباحث خود را بنا نهاده است . و اين مبنى تمام نيست به علّت آنكه موجودات را رابط و متعلّق مىداند ؛ و بالاخره در برابر واجب وجود ضعيف و غير مستقلّى براى آنها قرار مىدهد ، و نهايت أمر استهلاك و اختفاء آنها در ذات واجب است ؛ نه فناء و محو شدن آنها . و ما بر اساس برهانى كه ذكر نموديم موجودات فانى و محو در ذات اويند . و خود صدر المتألّهين در بحث علّت و معلول از « اسفار » گفته است كه : إنّ هناك طوراً آخر من التَّوحيد وراء هذا الطّور . و ما در ص 290 از همين مجموع در تعليقهء تذييل ششم بر مكتوب ششم حضرت سيّد قدس سرّه عين عبارات استاد علّامه را ذكر كرده‌ايم . ( 3 ) اين رباعى از أشعار معروف و رايج و دارج در كلمات عرفاء و حكماء بالله است و مرحوم آخوند مولى صدرا در ج 2 ، از طبع حروفى « أسفار اربعة » خود در ص 345 بدان استشهاد نموده است . و مراد از خمر ، حقيقت وجود حقّ جلّ و عزّ و مراد از زُجاج ، قوالب إمكانيّة و ماهيّات و معنونات نفس وجود است ، كه به جهت تلألؤ و رقّت و آينه بودن آيات إلهيه در إرائهء ذات حقّ ، چه بسا ذات حقّ با شبكه‌هاى امكانيّه و وجود منبسط بر حقايق اشتباه مىشود . و كسى كه رؤيت و لقاء حق بر او غلبه داشته باشد ، گويا غير از حقّ چيزى را نمىبيند و إدراك نمىكند ؛ و رؤيت وحدت و شهود وى چنان بر وى سيطره دارد كه اصلًا موجودات محدوده و ماهيّات امكانيّه را إنكار مىنمايد . كسى كه رؤيت و لقاى خودش و موجودات بر او غلبه دارد ، گويا غير از همين ماهيّات إمكانيّه و تعيّنات محدوده چيزى را إدراك نمىكند ، و وجود وحدت و صرف حضرت حقّ را مشاهده نمىكند ، و آن را انكار مىنمايد . و حقّا اين رباعى در رسانيدن اين حقيقت غوغا كرده است . اين رباعى از صاحب بن عبّاد است ، همانطور كه در « أعيان الشيعة » ج 11 ، ص 327 از طبع دوّم آورده است . و نيز در « ريحانة الادب » ج 2 ، ص 358 ، و در ج 8 ص 93 آن را از صاحب بن عبّاد ذكر نموده است . أمّا در « ريحانة الادب » ، ج 2 ، ص 358 در ترجمهء أحوال زاهى ، دو بيت از وى آورده است و آنگاه گفته است : به مضمون اين دو بيت هم صاحب بن عبّاد گويد : رقّ الزّجاج و رقّت الخمر ، تا آخر . و دو بيت زاهى اين است :وَ مُدامَة كضيائها فى كَأسِهَا * نور على فَلكِ الانامِلِ بَازِغٌ رَقَّت و غاب عن الزَّجاجة لُطفُها * فكانَّما الإبريق منها فارغٌالبته اين مضمون همان مضمون دو بيت صاحب است ، گرچه شعر صاحب سليس‌تر و بديع‌تر است . فلهذا شعر صاحب ضرب المثل كتب و گفتار عرفاء بالله و طلّاب اين فنّ گرديده است بر خلاف شعر زاهى . ولى بايد ديد كه آيا صاحب مضمون بيت خود را از زاهى أخذ كرده است و يا بالعكس . به نقل « ريحانة الادب » ج 2 ، ص 358 ، تولّد زاهى در سنهء 318 بوده است و وفات وى را در سنهء 352 و يا بعد از 360 نوشته است . و در ج 8 ، ( الكنى ) ص 94 در ترجمهء أحوال صاحب بن عبّاد تولّد او را در سنهء 324 و يا 326 و وفات وى را در سنهء 385 و يا به زعم بعضى در 387 ذكر كرده است ؛ معلوم مىشود كه : اين دو بزرگوار با هم معاصر بوده‌اند ؛ گرچه زاهى فىالجمله تقدّم زمانى دارد . و على هذا ممكن است صاحب از زاهى اقتباس كرده باشد ؛ و به احتمال ضعيف ، عكس آن هم ممكن است . و نيز محتمل است هيچ كدام از يكديگر اقتباس نكرده باشند ؛ بلكه هر دو مستقلًا و بديعاً اين معناى رشيق را در قالب شعر ريخته باشند . و نظير اين مضمون را عارف شهير : ابن فارض در خمريّة معروف خود آورده است كه :و لم يُبْقِ منها الدَّهرُ غيرَ حُشاشة * كأنَّ خفاها فى صُدور النّهى كتمو در « نامهء دانشوران ناصرى » در شرح حال ابن فارض ، ج 5 ، ص 404 و ص 405 تحقيق لطيفى در مفاد و مراد از اين بيت نموده است و ما عين عبارت او را ملخصاً در اينجا مىآوريم : لفظ خفاء از أضداد است به نصّ علماء لغت . هم براى ظهور وضع شده ، و هم در خلاف آن . و اينجا مراد بر اقتصار ايهام در معنى دور است كه ظهور باشد ؛ و ديگر از لفظ نِهى است چه تبادر در آن ضمّ نون مىباشد به توهّم جمعيّت زياده به معناى خرَد ؛ و اينجا به كسر نون است و آن را مقصوراً و ممدوداً در لغت تازى معناى شيشه وضع گرديده ؛ و مقصود شيخ شيشهء شراب است جنساً . و مىخواهد بفهماند كه : آن مُدامَة از طول زمان چندان صافى و بى ميغ شده كه با آنكه در شيشه هست گوئى نيست ؛ و نيم وجودى از آن باقى است ؛ بسان زندهء نيم جان . مىفرمايد : عبور دهور از آن چيزى بر جاى نگذاشته جز بقيهء روانى ؛ چنان كه بود او را از هر سوى شيشه نابود انديشى ؛ و پندارى كه همان زجاجه است بدون مُدامة . و همه جام است گوئى نيست مى . همانا سياقت بيت از مضمون شعر صاحب كافى افتاده كه گويد :رقّ الزُّجاجُ و رقّت الخمرُ * فتشابها و تشاكل الامر فكأنّما خمرٌ و لا قدحٌ * فكأنّما قدح و لا خمر( انتهى ) . رحلت ابن فارض در سنهء ششصد و سى و دو بوده است و خمريّه او از خمريّه‌هاى معروف و مشهور است و با اين بيت شروع مىشود :شَرِبنا على ذكر الحبيب مُدَامَة * سَكرنا بها من قبل أن يُخلق الكرمُو مجموعاً چهل و يك بيت است ؛ و در ديوان او طبع بيروت ، سنه 1382 از ص 140 تا ص 143 آمده است