تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معاد شناسى (فارسى) — صفحة 390

مساهمون:

ص٣٩٠
روى زمين افتاده است . در اين حال نه خطّاط است و نه خطّى ، و نه نقّاش است و نه ملكهء نقّاشى ، و نه نجّار و نه آهنگر ، هيچ كدام داراى ملكه نيستند و در خود و در وجدان خود چنين ملكه‌اى را نمىيابند ، و همه در عالمى از نيستى و فناء غوطه خورده و محو شده‌اند . حال دوباره فرض كنيد همگى آنان به هوش آيند و از اغماء و بيهوشى بدر روند ، در اين حال ملكات آنان بر مىگردد ؛ نجّار داراى ملكهء نجّارى ، و خطّاط داراى ملكهء خط نويسى مىشود ، و هر كدام به جا و به موقع اوّليّهء خود رجعت نموده و بازگشت مىكنند . نه نجّار آهنگر مىشود و نه بالعكس ، و نه خطّاط نقّاش مىگردد و نه بالعكس ، هر كدام به جاى خود محفوظ ، و بلكه در خصوص نوع و همان صنف از فنّ خود محيط و مستقرّ مىشود ؛ مثلًا خطّاطِ ثُلث نويس ، نستعليق نويس نمىشود ، و آهنگر جوشكار ، آهنگر پتك زن نمىگردد ؛ و هكذا . اين حال ، حال هستى و بقاء است كه بعد از فنا و نيستىِ فىالجمله حاصل شده است . بر همين مثال شما مىتوانيد به خوبى مثال فناء فى الله و بقاء بالله را دريابيد ! و بدانيد كه در عالم فناء هيچ نيست ، و جز ذات احديّت هيچكس كوس انانيّت نمىتواند بزند ، و امّا در عالم بقاء همهء موجودات به جاى خود بر مىگردند ، و همه در ملكات و صفات و كردار خود مخلّد و جاودان مىگردند . ما اين مقدّمات را به طور مشروح و مفصّل در بحث معاد