در اينجا نفس ناطقه از عالم لاهوت تنزّل نموده و به عالم جبروت نزول مىكند ، و با خداوند هر چه از عقائد ، و ملكات ، و نيّات ، و صفات ، و كردارى كه سابقاً داشته است ، همه را در خود مىيابد و وجدان مىكند ، و همه را شهوداً و عياناً ملازم و ملاصِقِ خود مىبيند ، و بلكه همه را از شئون و تجلّيات خود مشاهده مىكند .
مؤمن ايمانش را مىيابد ، و نيكوكار با نيكوكارى خود توأم است . كافر كفرش را مىيابد ، و شخص بدكار و متعدّى با بدى و تعدّى خود دست به گريبان است .
هر كس در اينجا مخلّد است ، يعنى به طور جاويدان با خود و اعمال خود است ؛ چون خودش خود اوست ، و تغيّر و تبدّل شخصيّت و هويّت و ماهيّت ، محال و غير معقول است . و چون أعمال او ، اثر او و زائيدهء نفس اوست ، و ظهور و تجلّى اوست ، و معلول و آفريده شده و پروردهء دست اوست ، فلهذا پيوسته با اوست و او با آنهاست .
اين را خُلود گويند .
خالِدِينَ فِيها ما دامَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ
. اينجا فناء در ذات خدا نيست ، و اينجا عالم فناء نيست ؛ چون ذات خداوندى ، به بقاء آسمانها و زمين محدود و متعيّن نمىشود ؛ اينجا عالم بقاء است ، و در بقاءْ آسمان و زمين است ، ايمان و كفر است ، خنده و گريه است ، تعدّى و تجاوز و نيكى و خيرات است .