ديگر فنائى نيست بلكه پيوسته وجود ، وجود است ، بنابراين پيوسته اعمال به صورت ملكوتيه باقى است . به صورت ملكوتى بهشت و يا جهنم جلوه نموده و هميشه با انسان است ، و تغيير و تبديل نمى پذيرد و عوض و بدل نمى شود ، و ضعف و فتور و سستى و كندى پيدا نمى كند ، و مرگ و نيستى پيدا نمى شود ؛ هميشه حيات است و پيوسته ابديت و بقاء مى باشد .
و از آنچه گفته شد دانسته مىشود كه جميع اشكالات و ايراداتى كه بر خلود كرده اند همگى باطل است .
پاسخ اشكالات وارده بر خلود ؛ إشكال اول و دوم
در مجلس هفتادم از همين جلد گذشت كه نظام معتزلى در مباحثاتش با هشام بن حكم خلود راى منافى با بقاء خدا مى دانست و مى گفت چون بقاء و ابديت اختصاص به ذات خدا دارد ديگر براى هيچ كس متصور نيست .
هشام پاسخ او راى گفت كه بقاء خداوند ذاتى است و بقاء موجودات به خداست . يعنى بقاء خداوند ، واجب است و بقاء ممكنات ممكن . و همين فرق بزرگترين فرق ، بلكه يگانه فرق اساسى بين ذات حضرت و اجب الوجود و ساير موجودات است كه : أهل الجنة يبقون بمبق لهم ، و الله يبقى بلا مبق . « 1 » و هشام چگونه با مثالى شيرين و مليح او راى محكوم كرد و خلود راى براى او مبرهان ساخت .
و از جمله اشكالات آنكه : نهايت عمر انسان در دنيا صد سال يا
هامش
( 1 ) « رجال كشى » طبع بمبئى ، ص 177