جسمانى با بعضى از مقدّمات ديگر آوردهايم ( در مجلس 39 ، از جلد ششم ) و دانستيم كه هيچ موجود معدوم نمىشود ؛ وجود در ذات خود مغاير عدم است ، و تبدّل و تغيّر در اوصاف و اطوار موجود ، موجب فناء و نيستى آن موجود در ظرف خود و با تعيّنات و تشخّصات خود نمىگردد .
هر چيزى كه در عالم تحقّق يابد ، ديگر باطل و نابود نمىگردد
و بنابراين هر چيزى كه در عالم گرچه به قدر يك ذرّه ، و به اندازهء مدّت يك آن تحقّق پيدا كند ، باطل شدن و نابود شدن آن در همان آن محال است ؛ بلى در آنِ ديگر نابود مىشود ، ولى اين نابودى ، نابودى حقيقت آن ذرّه در زمان اوّل نيست . و على هذا عملى كه انسان انجام داده است ، چه خوب و چه بد ، پيوسته در عالم دهر و ظرف تكوين ثابت است و انعدام پذير نيست . و لهذا هر عملى كه انسان به جا مىآورد در آن مخلّد است ؛ چون عمل اوست ، و با اوست ، و انعدام بردار نيست ، غاية الامر در عالم حركت و تدريج از نظر او پنهان مىشود ، ولى در ظرف دهر ثابت است . و بعد از فناء و نيستى در ذات خداوند كه منتهاى سير انسان است :
وَ أَنَّ إِلى رَبِّكَ الْمُنْتَهى .
« 1 »
« و حقّاً منتهى و غايتِ سير و حركت ، به سوى پروردگار تو خواهد بود ( اى پيغمبر ) ! »
چون بقاء حاصل شود ، و انسان از نيستى به هستى آيد ، آن أعمال را به صورت ملكوتيّه و واقعيّهء خود مشاهده مىكند ؛ و چون در بقاء
هامش
( 1 ) آيه 42 ، از سورهء 53 : النّجم