كردن حقائق اشياء به جهان مينگرند ؛ ولى دانشمندان فيزيك از نقطه نظر علوم تجربى و قوانين مكانيك و فيزيك . پس جنبه نظر بين اين دو دسته و خطّ مشيى را كه براى وصول به نتيجه و مقصود طىّ ميكنند متفاوت است ؛ و هر دو دسته نه تنها با يكديگر تعارض و تزاحمى ندارند بلكه روى اصول مسلّمه ثابته ، طرفين يكديگر را بنا به مقدّمات موجوده نزد ديگرى براى اخذ نتيجه و قياس تأييد مىنمايند .
و اين فرق بين فلسفه و علم است ، كه از مصاديق روشن و واضح آن در همين جا بين مفهوم زمان از ديدگاه فيلسوف و از ديدگاه دانشمند فيزيك مشهود است .
براى اينشتين و أمثال او فقط يك زمان مطرح است و آن هم زمانى است كه در اندازه گيرى فيزيكى به كار مىآيد و البتّه اين نوع زمان نسبى است « 1 » .
با توجّه به آنچه گفته شد معلوم مىشود كه أساساً كيفيّت بحث دربارهء زمان ميان حكماء و ميان دانشمندان علوم تجربى متفاوت است ؛ بحث حكماء راجع به حقيقت زمان است ، و آن واقعيّتى كه زمان از آن انتزاع مىشود ؛ و نسبى بودن آن بنا بر آنچه ما ذكر كرديم ناشى از شدّت و ضعف درجه تجرّد موجودات است ؛ ولى بحث اين دانشمندان اساساً راجع به حقيقت راسمِ زمان نيست بلكه به كيفيّت سنجش زمان نظر دارند
هامش
( 1 ) براى تفصيل و شرح مبسوط دربارهء آنچه ذكر شد ، به دو كتاب اينشتين : يكى « تكامل فيزيك » ترجمه احمد آرام ، و ديگرى « نسبيّت و مفهوم نسبيّت » ترجمه محمّد رضا خواجه پور رجوع شود .