مثلًا تعداد جماعتى كه در مجلس نشستهاند چند نفرند و چه كسانى هستند ، اين علم جزء ذات ما نيست ، و در مغز ما نيست و حضورى هم بر آن نداريم ، اگر چشم ببنديم ؛ اصلًا علم پيدا نمىكنيم اگر چشم باز كنيم و ببينيم ، صورتى از معلوم در ذهن ما حاصل مىشود ؛ و لذا آن را علم حصولى گويند .
قسم ديگر ، علم حضورى است ، مثل علم ما ؛ به خود ما و علم ما به مشاعر ما و قواى ما ؛ چون علم ما به قوّهء حافظه و قوّهء مفكّرهء ، ما علم حضورى است ، و از ما جدا نمىشود ، و هر جا باشيم واجد خوديّت خود هستيم .
پس علم نَفْس به خود نفس ؛ و به شئون نفس ، حضورى است .
آيا خداوند كه به موجودات و مخلوقات خود علم دارد ، حصولى است ؟ يعنى علم نداشته و بعد اين علم براى او حاصل شده است ؟ و صورتى از موجودات براى خدا نقش مىبندد ؟
اينكه لازمهاش جهل و امكان است و هزار عيب ديگر . علم آن حضرت به موجودات حضورى است ؛ يعنى نفس موجودات خارجيّه علم خدا هستند ؛ و به عبارت ديگر : فرض كنيد : بنده كه اينجا نشستهام اگر بخواهم اين مسجد را ببينم بايد چشم باز كنم ؛ و اين مسجد را مشاهده كنم ؛ يعنى نقشى از اين در ذهن من بيفتد ؛ و يا كسى خصوصيّت اين مسجد را براى من بيان كند ، و يا صورت و كيفيّت مسجد را در كتابى بخوانم و علم پيدا كنم .
ولى علم خدا به اين مسجد غير از واقعيّت و حقيقت مسجد
معاد شناسى (فارسى) — صفحة 191
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص١٩١