تَنَت را ديبه اى از چرخ اطلس * كه بر دوشش حمايل كهكشان است
فروزان اين گهرها از بَر و دوش * ز سرتيپى و سرهنگى نشان است
نژادت از كيان آمد و ليكن * دلت را رُخ ندانم زى كيان است
عِيان گردد چو در آب افتد اين مرغ * كه مرغابى بود يا ماكيان است
نهان از چشم نادان رازِ گيتى * و ليكن بر دل دانا عيان است
جهان انسان ، پيمبر عينِ انسان * علىّ انسانِ عينِ اين جهان است
پيمبر شهرِ علم است و علىّ دَر * خوش آن سَر كو بدين در آستان است
دَرى بگشوده بر دلهاى روشن * ولى جبريل بر در پاسبان است
پيمبر سنگِ حكمت را ترازوست * علىّ نيز اين ترازو را زبان است
علىّ دان آن لسان الله ناطق * كزو شد كشف اسرار و حقائق « 1 »
هامش
( 1 ) « ديوان حبيب » مدائح ص 199 و 200