كشيدند و فرمودند : مبادا از اين خطّ تجاوز كنى !
من توقّف كردم ؛ و آن حضرت به تنهائى رهسپار شدند ؛ و آن شب شب تاريك و ظلمانى بود .
من با خود گفتم : آقاى خودت و مولاى خودت را با وجود اين دشمنان بسيارى كه دارد ، تنها به دست بلا سپردى چه عذرى در نزد خدا خواهى داشت ؟ و در نزد رسول خدا چه خواهى گفت ؟ سوگند به خدا هم اينك به دنبال او روان ميگردم و از حال او جويا ميشوم ، گرچه مستلزم مخالفت امر او شده باشد .
من به دنبال او رفتم ، تا رسيدم به جائى كه ديدم : آن حضرت تا نصفِ بدنِ خود را در چاهى سرازير كرده و مشغول گفتگو با چاه است ؛ او با چاه سخن ميگفت و چاه با آن حضرت .
حضرت احساس كرد كه من آمدهام ؛ و ملتفت به من شد و فرمود : كيستى ؟ عرض كردم : من ميثم هستم ! فرمود : اى ميثم ! مگر من به تو امر نكردم كه از آن خطّ تجاوز ننمائى ! ؟
عرض كردم : اى مولاى من ! من از گزند دشمنان بر تو هراسناك شدم ؛ و ديگر دل من تاب و توان تحمّل و شكيبائى را نياورد !
فرمود : آيا از آنچه من در اينجا گفتهام چيزى شنيدهاى ؟ !
عرض كردم : نه ، اى مولاى من ! چيزى نشنيدم . حضرت فرمود : اى ميثم !
وَ فِى الصَّدْرِ لُبَانَاتٌ * إذَا ضَاقَ لَهَا صَدْرِى
نَكَتُّ الارْضَ بالْكَفِّ * وَ أَبْدَيْتُ لَهَا سِرِّى