تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معاد شناسى (فارسى) — صفحة 243

مساهمون:

ص٢٤٣
فَمَهْمَا تُنْبِتِ الارْض * فَذَاكَ النَّبْتُ مِنْ بَذْرِى « 1 »
« در سينهء من حاجت‌ها و خواهش هائيست كه چون سينهء من به جهت آنها تنگى كند و خسته شود ؛ با دست خود زمين را مىكاوم و ميكنم و آن راز و سرّ درون خود را براى زمين ظاهر ميكنم و بازگو مىنمايم ؛ « پس هر وقتى كه زمين سبز شود ، و از آن دانه برويد ، آن دانه از آن كشتِ اسرارى است كه من در زمين نموده‌ام ! » بايد دانست كه مراد از كندنِ زمين با كف دست و پنهان كردن سرّ در آن ؛ و انبات زمين از آن سرّ ؛ يا كنايه و استعاره ايست طبق محاورات عامّهء مردم از نداشتن همراز كه انسان درد دل خود را به او بگويد : و محتاج شود كه راز را بر دل خاك بسپارد ؛ و يا واقعاً ارادهء حضرت اين بوده است كه با نفس قدسيّهء خود آن اسرار را در درون خاك و روح و ملكوت زمين بسپارند ؛ تا آنكه بعداً از آن زمين اسرار نباتى چون اولياى خدا كه صاحب سرّ حضرت باشند پديدار گردد . و البتّه اين احتمال دوّم اقرب به حقيقت است زيرا حضرت
هامش
( 1 ) اين روايت را با ذكر آن دعاى مفصّل مرحوم مجلسى در « بحار الانوار » طبع كمپانى ، ج 22 ، « كتاب المزار » ، ص 105 تا 107 ؛ و در ج 9 احوال أمير المؤمنين عليه السّلام بدون ذكر آن دعاى مفصّل در ص 472 آورده است . و نيز محدّث قمىّ در « منتهى الآمال » بدون آن دعا از شيخ شهيد در ج اوّل در احوال اصحاب أمير المؤمنين طبع رحلى علميّه اسلاميّه ، ص 157 ذكر كرده است .