تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معاد شناسى (فارسى) — صفحة 229

مساهمون:

ص٢٢٩
عالم افسرده است و نام او جماد * جامد افسرده بود اى اوستاد باش تا خورشيدِ حشر آيد عيان * تا ببينى جُنبش جسم جهان چون عصاى موسى اينجا مار شد * عقل را از ساكنان إخبار شد پارهء خاك تو را چون زنده ساخت * خاك‌ها را جملگى بايد شناخت مرده زين سويند وز آن سو زنده‌اند * خامُش اينجا و آن طرف گوينده‌اند چون از آن سوشان فرستد سوى ما * آن عصا گردد سوى ما اژدها كوه‌ها هم لحن داودى شود * جوهر آهن به كف مومى بود باد حمّالِ سليمانى شود * بحر با موسى سخندانى شود ماه با أحمد اشارت بين شود * نار إبراهيم را نسرين شود خاك قارون را چو مارى در كشد * استُنِ حَنّانه آيد در رَشَد سنگ أحمد را سلامى مىكند * كوه يحيى را پيامى مىكند