دلم كه آينهء روى اوست داشت غبار * صفاى چهرهء او از دلم غبار ببرد
چو در ميانه در آمد خِرَد كناره گرفت * چو در كنار در آمد دل از كنار ببرد
اگرچه در دل مسكين من قرار گرفت * و ليكن از دل مسكين من قرار ببرد
به هوش بودم و با اختيار در همه كار * ز من به عشوه گرى هوش و اختيار ببرد
كنون نه جان و نه دل دارم و نه عقل و نه هوش * چو عقل و هوش و دل و جان هر چهار ببرد
چو آمد او به ميان ، رفت مغربى ز ميان * چو او به كار درآمد مرا ز كار ببرد « 1 »
چون پرده برداشته شود ، اين حقائق چون خورشيد روشن شود .
فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ
« 2 »
« ما پرده را از روى چهره و سيماى تو برداشتيم ، پس بنابراين ، چشم تو امروز تيزبين است » .
مقدّمهء ششم : تبيين و توضيح عالم حشر
مقدّمهء ششم : عالم حشر يعنى عالم جمع . نفوسى كه از اين عالم بسوى خداوند ميروند ، به همان نقطهاى ميروند كه از همانجا
هامش
( 1 ) « ديوان مغربى » ص 50
( 2 ) ذيل آيه 22 ، از سورهء 50 : ق