گُلِ مراد تو آنگه نقاب بگشايد * كه خدمتش چو نسيم سحر توانى كرد
تو كز سراى طبيعت نمىروى بيرون * كجا به كوى طريقت گذر توانى كرد
جمال يار ندارد نقاب و پرده ولى * غبار ره بنشان تا نظر توانى كرد
گرت ز نور رياضت خبر شود حافظ * چو شمع ، خنده زنان ترك سر توانى كرد
ولى تو تا لب معشوق و جام مِى خواهى * طمع مدار كه كار دگر توانى كرد « 1 »
و چه خوب و عالى مغربى عليهالرّحمه حال تجرّد را بعد از نيل و ادراك آن بيان مىكند :
دلى نداشتم آن هم كه بود يار ببرد * كدام دل كه نه آن يار غمگسار ببرد
به نيم غمزه روانِ من هَزار ربود * به يك كرشمه دل همچو من هزار ببرد
هزار نقش برانگيخت آن نگار ظريف * كه تا به نقش دل از دستم آن نگار ببرد
به يادگار دلى داشتم ز حضرت دوست * ندانم از چه سبب دوست يادگار ببرد
هامش
( 1 ) « حافظ » طبع پژمان ، حرف دال ، ص 51