نيست ، بلكه داراى صورت است ، گرچه مادّه ندارد ، لذا در آنجا زمان هست ، و ميتوانيم بگوئيم : عالم برزخ الآن هست .
ولى قيامت مجرّد از صورت و مادّه هر دو است و زمان ندارد ، و بنابراين بايد گفت : قيامت هست .
پس اگر قيامت هست ، چرا ما آن را ادراك نمىكنيم ؟ اگر روح هست ، چرا ما نمىبينيم ؟
براى آنكه قيامت مجرّد است ، روحْ مجرّد است و ما مجرّد نشدهايم و ادراك تجرّد را ننمودهايم ، « رو مجرّد شو مجرّد را ببين » را نفهميدهام .
اشعار حافظ و مغربى در مورد عالم تجرّد
در اينجا چه خوب حافظ شيرازى رضوان الله عليه در مقام تعليم و اندرز بيان مىكند :
به سرّ جام جم آنگه نظر توانى كرد * كه خاك ميكده كُحْل بصر توانى كرد
مباش بى مِى و مطرب كه زير طاق سپهر * بدين ترانه غم از دل بدر توانى كرد
گدائى در ميخانه طُرفه اكسيريست * گر اين عمل بكنى خاكْ زر توانى كرد
به عزم مرحلهء عشق ، پيش نِه قدمى * كه سودها كنى ار اين سفر توانى كرد
بيا كه چارهء ذوق حضور و نظم امور * به فيض بخشى اهل نظر توانى كرد