عالم خارج بهرهاى نداشتيم و وجود و عدم خارج براى ما مساوى بود .
وقتى از اين دنيا ميرويم ، اين حواسّ از ما گرفته مىشود ؛ ديگر چشم و بينائى نداريم ؛ چشم در ميان قبر تبديل به خاك ميگردد ؛ گوش و دست و پا و جوارح و حواسّى نيست ؛ ولى انسان يك نور باطن دارد كه با آن ، حقائق را ادراك مىكند ؛ آن متعلّق به نفس است ، متعلّق به بدن نيست ، متعلّق به مشاعر نيست ؛ و آن با انسان هست ، و در آن عالم ، انسان با آن احساس ، ادراك بواطن مىكند .
بلكه همين حواسّ ظاهريّه و مشاعر نيز به تبع آن و در پرتو نور وجود آن كار مىكنند و ادراكات و علومى را به انسان ميرسانند ؛ چنان كه حكيم سبزوارى قَدّسَ اللهُ نفسَه ميفرمايد :
حكيم سبزوارى ( ره ) : قواى بدن اثر و سايهاى از قواى نفس هستند
از براى نفس در ذات خود گوشى است و چشمى و شامّهاى و ذائقهاى و لامسهاى و غير ذلك . و قوائى كه در بدن است اثرى و سايهاى از قواى نفس است . و بواسطهء همان قواى مدركهء نفسانيّه ، انسان در حال خواب و مستى و مرض و در مكاشفات صوريّه محسوسات جزئيّه را ادراك مىكند ؛ و از همين باب است كه عارف فرموده است :
پنج حسّى هست جز اين پنج حسّ * آن چو زرّ سرخ و اين حسّ همچو مس
صحّت اين حسّ ز معمورىِّ تن * صحّت آن حسّ ز ويرانى بدن