مثلًا نمازى را كه انسان ميخواند ، ظاهرى دارد و باطنى ، ظاهرش طهارت است و استقبال و قيام و ركوع و سجود و دعا و قرآن و تسبيح و غير ذلك ؛ و باطن و ملكوتش ، آن جان و روح اين نماز است ، كه آيا از روى ريا و خودپسندى و عُجب و مقاصد پائين خوانده است ، و يا از روى خلوص و اخلاص ؟
انسان آن را با حالت پريشان و هجوم خواطر خوانده است ، يا با طُمأنينه و سكينهء خاطر و حضور قلب ؟ درجات حضور باطنى او در چه حدود بوده است ؟ و سير معراجى او تا به كجا او را رسانده است ؟
بقيّهء اعمال انسان نيز اينچنين است . حتّى اعمالى كه به صورت زشت مىباشند داراى ملكوت و باطناند .
انسان خودش يك ظاهرى دارد كه با سائر افراد تفاوتى ندارد ؛ قدّى دارد ، دست و پا و چشم و گوش و جوارح و اعضائى دارد ؛ ولى باطنها يك شكل نيست ؛ يكى مؤمن است و ديگرى كافر ؛ يكى عادل است و ديگرى فاسق ؛ يكى نيّت خير دارد و ديگرى نيّت شرّ ؛ و هكذا .
بسيارى از افراد به پروردگار خود ربط دارند ، و اكثر افراد مُنعزل ؛ بعضى ذهنشان آرام است ، و بسيارى پريشان ؛ بسيارى دنبال هوى و هوس ميروند ، و برخى گريزان ؛ اين ، دنيا را سراى ابدى و جاودانى مىپندارد و در باطن براى وصول به دنيا در تكاپو و حركت است ، آن ، دنيا را فانى و آخرت را باقى ميداند و بر اين اساس و بر اين اصل ، امور زندگى خود را تنظيم كرده است .
معاد شناسى (فارسى) — صفحة 182
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص١٨٢