اجساد در آن نيست . و علاوه ابن عبّاس خواسته است حال آنان را در حال خواب براى معاويه با ذكر آيه مجسّم كند كه قبل از بيدار شدن چنين بودهاند ؛ نه حال آنان را بعد از خواب .
علاوه بر اينها روايت ديگرى از ابن عبّاس در « الدّرّ المنثور » از عبد الرّزّاق و ابن أبى حاتِم از عَكْرَمه وارد است كه پس از بيان قصّه در آخرش چنين وارد است :
چون پادشاه با مردم سوار شدند و تا درِ كهف آمدند ، آن جوان و جوانمرد گفت : بگذاريد من به رفقاى خود بپيوندم !
چون داخل كهف شد و رفقاى خود را ديد ، و آنان نيز او را ديدند ، خداوند حسّ را از آنها گرفت .
و چون پادشاه و همراهانش هر چه منتظر شدند آن جوانمرد باز نگشت ، داخل در غار شد ، و مردم نيز داخل شدند ؛ ديدند آنها به صورت جسدهائى در آمدهاند كه هيچ كهنه نشدهاند ، و ليكن روح در آنها نيست . و در اين حال پادشاه گفت : اينست علامتى كه خداوند براى بَعث و معاد شما قرار داده است .
ابن عبّاس با حَبيب بن مُسْلِمه به جنگ ميرفتند ، و مرورشان بر آن كهف افتاد . ديدند در آنجا مقدارى از استخوانهاى انسان ريخته است .
مردى گفت : اينها استخوانهاى اصحاب كهف است .
ابن عبّاس گفت : بيش از سيصد سال است كه استخوانهاى آنها
معاد شناسى (فارسى) — صفحة 348
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٣٤٨