چشم به دوستان مىاندازيم ظاهر آنها را مىبينيم ، از تمام محتويات مغز و فكر و ذهن و حقيقت و عقيده و صفات و نيّات آنها خبردار ميشديم ؛ و اگر دوستان ما و خود ما ، همه موجودات مُتلألِئه و متشعشعهء نورانى مثل همان بلورها و آئينهها بوديم كه هيچ موجودى از حقائق ما ، از موجودات ديگر و حقائق آنها محجوب واقع نمىشد ؛ پس ما همه را ادراك ميكرديم ، و همه همه را ادراك ميكردند .
علّت اينكه من از علوم شما خبر ندارم ! شما از علوم دوستتان خبر نداريد ! شما از خارج اين مسجد كه در آن نشستهايد بى اطّلاع هستيد ! شما از فردا خبر نداريد ! اين حجابهاى مادّى است .
اگر زمان و مكان برداشته شود و حجاب مادّه از بين برود ، تمام موجودات هم اكنون براى شما حاضرند ! و شما براى دوستان حاضريد ! و هر دوستى براى ديگرى حاضر است !
پس بنابراين ديگر حجابى نيست ؛ هيچ موجودى از موجود ديگر محجوب نيست .
احاطهء نفس ناطقه در مقام كمال خود ، بر جميع موجودات
انسان كه داراى نفس ناطقه است ، در اثر تكامل قوا و استعدادهاى نهفتهء خود ميرسد به جائى كه تمام موجودات را ادراك مىنمايد ؛ و تمام حقائق عالم و عقول و صُوَر و معارف إلهيّه در وجود او منطوى ميگردد .
همانطور كه انسان در اصل پيدايش بى گِره و صاف بود و در جائى بود كه « يكى بود ؛ يكى نبود ؛ غير از خدا هيچكس نبود . » يعنى