تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معاد شناسى (فارسى) — صفحة 198

مساهمون:

ص١٩٨
ترا ز كنگرهء عرش ميزنند صفير * ندانمت كه در اين دامگه چه افتادست كه اى بلند نظر شاه‌باز سدره نشين * نشيمن تو نه اين كنج محنت‌آباد است « 1 »

منزلت انسان در اشعار سعدى

و سعدى شيرازى چه خوب مقام و منزلت آدمى را در غزل معروف و مشهور و موعظه‌آميز خود بيان كرده است :
تن آدمى شريفست به جان آدميّت * نه همين لباس زيباست نشان آدميّت اگر آدمى به چشم است و دهان و گوش و بينى * چه ميان نقش ديوار و ميان آدميّت خور و خواب و خشم و شهوت ، شَغَبست و جهل و ظلمت * حَيَوان خبر ندارد ز جهان آدميّت به حقيقت آدمى باش و گرنه مرغ باشد * كه همين سخن بگويد به زبان آدميّت مگر آدمى نبودى كه اسيرِ ديو ماندى * كه فرشته ره ندارد به مكان آدميّت اگر اين درنده خوئى ز طبيعتت بميرد * همه عمر زنده باشى به روان آدميّت
هامش
( 1 ) چند بيتى از يك غزل حافظ است ؛ « ديوان حافظ » طبع پژمان ، ص 10