يكى بود و آن خدا بود ؛ و يكىِ عددى نبود ، بلكه وحدت او وحدت بالصّرافه بود ؛ و بنابر اين مقدّمه ، وجود مقدّس خدا ، غيرى در جهان نگذارد ، و غير از او هيچ موجودى در عالم نبود ؛ همينطور بايد به مقام اوّليّهء خود بازگشت كند .
چون نور نفس ناطقه كه در عالم توحيد بود و در مقابل تشعشع انوار حضرت احديّت جلّ و عزّ داراى سعه و احاطه بود ، به عالم صورت و سپس به عالم مادّه تنزّل كرد و در عالم كثرت ظهور پيدا نمود ؛ مانند نور سَرِه و خالص ، چون كنگرههائى كه در بالاى عمارتها برقرار مىكنند ، تكثّر پيدا نموده و اين اختلافات پديد آمد .
با منجنيق همّت استوار و ارادهء متين و با پيمودن راه خدا و ورود در عالم تزكيهء نفس امّاره و بستن بار سفر لقاء الله ، بايد اين كنگره را درهم كوبيد ؛ و اين دوئيّت و انانيّت و استكبار را به خاك نسيان مدفون ساخت ، تا دوباره به همان مقام توحيد و صفا و طهارتى كه انسان در مبدأ خلقتش بود مراجعت كند ، و كما كان چون گوهر درخشنده تابناك گردد ، و چون آفتاب فروزان ، نور بخش عوالم و محيط بر آنها شود .
بخواهيم يا نخواهيم بايد برگرديم ، بازگشت و معاد امرى است غير قابل تخلّف ؛ و ليكن اگر با اختيار و اراده حركت كنيم چه بسيار عالى و ارجمند است .
غلام همّت آنم كه زير چرخ كبود * ز هر چه رنگ تعلّق پذيرد آزاد است