هر دَمش با من دلسوخته لطفى دگر است * اين گدا بين كه چه شايستهء إنعام افتاد
زير شمشير غمش رقص كنان بايد رفت * كآنكه شد كشتهء او نيك سرانجام افتاد
در خم زلف تو آويخت دل از چاه زَنَخ * آه كز چاه برون آمد و در دام افتاد « 1 »
و مرحوم حكيم سبزوارى فرموده است :
إذْ لا حِجابَ فى الْمُفَارِقاتِ * وَ إنَّمَا اخْتَصَّ الْمُقارِناتِ
فَكانَ فى كُلٍّ جَميعُ الصُّوَرِ * كُلٌّ مِنَ الْكُلِّ كَمَجْلَى الآخَرِ « 2 »
« حجاب و پرده از موجودات عالم عِلْوى كه آنها را مفارقات گويند ( همچون عالم عقول و نفوس مجرّده ) نيست ، و بلكه حجاب اختصاص دارد به موجودات عالم سِفلى كه آنها را مقارنات گويند ( همچون عالم مادّه و طبع كه از استعداد مادّه و هيولاى اوّليّه برخوردار است ) .
و بنابراين در عالم مفارقات و موجودات عِلويّهء ملكوتيّه جميع صورتها منعكس است ، و هر كدام از آنها نسبت به ديگرى مانند تجلّى گاه ديگرى نسبت به همين است . ( هر يك در ديگرى ظهور و تجلّى دارند ، و هر كدام مظهر و مَجلاى انوار قدسيّهء ديگرى هستند . ) »
و سبزوارى در شرح اين اشعار گويد :
هامش
( 1 ) « ديوان حافظ » طبع پژمان ، ص 79
( 2 ) « شرح منظومه » طبع ناصرى ، ص 191