تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معاد شناسى (فارسى) — صفحة 191

مساهمون:

ص١٩١
عقل ميخواست كز آن شعله چراغ افروزد * برق غيرت بدرخشيد و جهان بر هم زد مدّعى خواست كه آيد به تماشاگه راز * دستِ غيب آمد و بر سينهء نامحرم زد ديگران قرعهء قسمت همه بر عيش زدند * دل غمديدهء ما بود كه هم بر غم زد جان عِلوى هوس چاه زَنَخدان تو داشت * دست در حلقهء آن زلف خم اندر خم زد حافظ آن روز طربنامهء عشق تو نوشت * كه قلم بر سر اسباب دل خرّم زد « 1 »
و در جاى ديگر فرمايد :
عكس روى تو چو در آينهء جام افتاد * عارف از خندهء مِى در طمع خام افتاد حُسن روى تو به يك جلوه كه در آينه كرد * اين همه نقش در آئينهء اوهام افتاد اين همه عكس مى و نقش و نگارى كه نمود * يك فروغ رخ ساقيست كه در جام افتاد من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم * اينم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد
هامش
( 1 ) « ديوان حافظ » طبع پژمان ، مطبعهء بروخيم ( سنهء 1318 هجرى شمسى ) ص 87