عالم مثال و قيامت هم نسبت به عالم دنيا به همين مناسبت است .
يك دنيائى داريم كه همين عالم طبع است ؛ عالم مثال و برزخ در اين دنيا نيست ، خارج از اين هم نيست ، پنجاه هزار سال بعد ، صد هزار سال بعد نيست ، در امتداد اين عالم نيست ؛ هم اكنون عالم برزخ و عالم قيامت موجود است و احاطه بر اين عالم دارد . عالم قيامت موجود است ، و احاطه بر عالم برزخ و عالم طبع دارد .
پس اين عالم در شكم عالم برزخ است ، و عالم برزخ در شكم عالم قيامت است ؛ امّا نه مانند طبقات مغز پياز و پوستهاى روى آن ، زيرا همهء آنها از يك سنخ و از يك جنساند ، همه مادّهاند ؛ بلكه مانند احاطهء تجرّدِ از صورت و مادّه بر صورت و مادّه ، و تجرّدِ از مادّه بر مادّه كه هيچيك عَرْضى نيستند .
اگر از اينجا به طول و امتداد زمان حركت كنيم چنين نيست كه مثلًا صد سال ديگر به برزخ برسيم ، و بعداً نيز مثلًا صد سال ديگر جلو برويم و به قيامت برسيم ، اين سير را سيرِ عَرْضى گويند ، و چنين نيست ؛ بلكه طولى است . يعنى در درجات و مراتب عوالم از پائين به بالا و از دانى به عالى ، و از غير مجرّد به مجرّد بايد حركت كنيم ؛ حركت هم حركتِ عَرْضى نيست بلكه طولى است ، و محتاج به پيمودن زمان و مكان نيست بلكه سير در اطوار و آثار نفس است .
آياتى كه از قرآن مجيد ذكر شد كه در دنيا صيحه زده مىشود ، زلزله پديد مىآيد ، خورشيد تاريك ميگردد و غير ذلك ؛ عقباتى
معاد شناسى (فارسى) — صفحة 298
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٢٩٨