پيدا مىشود و ذهن بدن را امر به فعل مىكند و در اين حال بدن كه مأمور ذهن است مشغول كار مىشود .
بدن ما هر حركت و سكونى انجام دهد : بخوابد ، بيدار شود ، نماز بخواند ، گناه كند ، ثواب كند ؛ همه و همه بر طبق آن ترسيم و نقشهء قبلى ذهن است .
و يك خوديّتى هم داريم كه نفس ماست .
آن ذهن ما در داخل بدن ما نيست ؛ خارج از آن هم نيست ؛ قبل از بدن ما نيست ؛ بعد از آن هم نيست ؛ پهلوى بدن ما در كنار آن هم نيست ؛ بلكه احاطه بر بدن ما دارد كما اينكه نفس ما احاطه بر آن ذهن و بر بدن ما دارد . و ميتوانيم بگوئيم همه يكى است و ميتوانيم هم بگوئيم آنها از هم جدا هستند ، امّا هر كدام احاطه بر ديگرى دارد ؛ نفس بر ذهن ، و ذهن بر بدن . و مانند يك عدّهاى كه با هم مجتمع شوند نيستند .
نفس ما پهلوى مثال ما ، و مثال ما پهلوى بدن ما نيست .
ما مىبينيم كه نفس ما احاطه بر بدن ما دارد ، و وقتى نفس اراده مىكند ، بدن را با خود حركت ميدهد . و عالم مثال و ذهن ما نيز احاطه بر بدن دارد ، و وقتى به بدن امر به حركت مىكند مثل اينكه بدن آلتى است در دست او كه به اين طرف و آن طرف مىبرد . و نيز از بدن خارج نيستند بلكه احاطه دارند ؛ به خلاف بدن كه بر آنها احاطه ندارد . بدن بر ذهن ما احاطه ندارد ، و ذهن ما بر نفس ما احاطه ندارد ؛ و بالنّتيجه ذهن و بدن بر نفس احاطه ندارند .
معاد شناسى (فارسى) — صفحة 297
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٢٩٧