اوّل طلوع صبح در وادى السّلام حاضر شدم ، ديدم جنازهاى را آوردند و چند نفر با او بودند ، و همين كه خواستند دفن كنند معلوم شد جنازهء همان مرد است .
اينها داستانسرائى نيست ، و از لابلاى كتب عتيقه و قديمه نيامده است ؛ مال اين زمان است ، راوى آن سلمان زمان مرحوم انصارى ( ره ) و از رحلت ايشان تا به حال هفده سال گذشته است . « 1 »
تو علىّ را به تارى ديدهاى * زين سبب غيرى بر او بگزيدهاى
حقّ را چو به خلق شد جلوهگرى * پوشيد علىّ را به لباس بشرى
از عالم لا مكان به امكان آورد * تا بيخبران را دهد از خود خبرى
عجيب اينست كه در زمان خود علىّ هم كسى نفهميد علىّ چه ميگويد . خودش فرمود : إنَّمَا كُنْتُ جَاراً جَاوَرَكُمْ بَدَنِى أَيَّامًا . « من همسايهء شما بودم ، كه بدن من چند روزى با شما مجاورت نمود . »
توحيد الصّرافهء ذات حقّ ، در خطب « نهج البلاغة »
خطبههاى أمير المؤمنين عليه السّلام در كتابها نوشته شد ، دست به دست گشت و براى مردم قرائت شد ؛ در هر زمان چه كسى فهميد علىّ چه ميگويد ؟
هامش
( 1 ) رحلت آن مرحوم در دوّم ذوالقعدة 1379 هجريّهء قمريّه است و تا زمان اين ابحاث كه ماه رمضان 1396 بود هفده سال گذشته بود ، ولى تا زمان طبع اوّل اين جلد از دورهء « معادشناسى » كه ربيع الاوّل 1403 مىباشد تقريباً بيست و چهار سال ميگذرد .