تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معاد شناسى (فارسى) — صفحة 264

مساهمون:

ص٢٦٤
گفت : اين دليل نمىشود كه امام هم چيزى ندارد . چه چيز اگر ببينى باور ميكنى ؟ ! در اين حال ما رسيده بوديم به خندق كوفه - سابقاً بين كوفه و نجف خندقى حفر كرده بودند كه هم اكنون آثار آن معلوم است - گفتم : اگر كسى يك مرده زنده كند من حرف او را قبول دارم ؛ و هر چه از امام و پيغمبر و از معجزات و كرامات آنها بگويد قبول دارم . ايستاد و گفت : آنجا چيست ؟ من نگاه كردم ديدم يك كبوتر خشك شده در خندق افتاده است . گفت : برو بردار و بياور ! من رفتم و آن كبوتر مردهء خشك شده را آوردم . گفت : درست ببين مرده است ؟ ! گفتم : مرده و خشك شده و مقدارى از پرهايش هم كنده شده است . گفت : اگر اين را زنده كنم باور ميكنى ؟ ! گفتم : نه تنها اين را باور ميكنم ؛ از اين پس تمام گفتار تو را باور دارم ، و تمام معجزات و كرامات امامان را باور دارم . كبوتر را به روى دست گرفت ، و اندك توجّهى كرد و دعائى خواند و سپس به كبوتر گفت : به إذن خدا بپر ؛ اين را گفت و كبوتر به پرواز در آمد و رفت . من در عالمى از بُهت و حيرت فرو رفتم . گفت : بيا ! ديدى ؟ باور كردى ؟ حركت كرديم به طرف نجف