ولى من حالم عادى نبود و حال ديگرى بود سراسر تعجّب و حيرت . گفت : آقا جانِ من ! اين كار را ديدى كه به اذن خدا من كردم ؛ اين كارِ بچّه مكتبىهاست ! عبارت خود اوست : اين كار بچّه مكتبىهاست .
چه ميگوئى من اگر چيزى نبينم قبول نمىكنم ! مگر امام و پيغمبر آمدهاند كه هر روز براى من و تو سفرهاى پهن كنند و از اين كرامات به حلقوم مردم فرو كنند ؟ آنها همه گونه قدرت دارند ، و به إذن خدا هر وقت حكمت اقتضا كند انجام ميدهند ؛ و بدون اذن خدا محال است از آنان كارى سر زند .
اين كار بچّه مكتبىهاست و تا سر منزل مقصود بسى راه است .
با هم مرتّباً سخن مىگفتيم و من از او سؤالاتى كردم كه به همهء آنها پاسخ داد ؛ تا رسيديم به نزديك نجف اشرف .
سابقاً كه از كوفه به نجف مىآمدند اوّل قبرستان معروف وادى السّلام بود ، بعد وارد نجف ميشدند . چون به وادى السّلام رسيديم خواست خداحافظى كند و برود ، من گفتم : بعد از بيست سال زحمت و رنج امروز به نتيجه رسيدم ، من دست از شما برنميدارم ! تو مىخواهى بگذارى و به روى ! من از اين به بعد با شما ملازم هستم .
گفت : فردا اوّل طلوع آفتاب همين جا بيا ، با همديگر ملاقات مىكنيم !
شب تا به صبح من از شوق ديدار او به خواب نرفتم و هر ساعت بلكه هر دقيقه اشتياق بالا ميرفت ، كه فردا صبح براى ديدار او بروم .
معاد شناسى (فارسى) — صفحة 265
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٢٦٥