تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معاد شناسى (فارسى) — صفحة 263

مساهمون:

ص٢٦٣
به من گفت : آقا جان ! اين سخنها كه تو ميگوئى كه هيچ خبرى نيست ، كرامات و معجزه اصلى ندارد ، اين حرف‌ها درست نيست ! من گفتم : چشم و گوش من از اين حرف‌ها پر شده ، از بس كه شنيدم و اثرى نديدم ؛ اين حرف‌ها را ديگر با من نزن ؛ من به اين امور بى اعتقاد شده‌ام ! چيزى نگفت . كمى كه راه آمديم دوباره شروع كرد به سخن گفتن ؛ گفت : بعضى از مطالب را بايد انسان توجّه داشته باشد . اين عالَم داراى ملكوت است ، داراى روح است ؛ مگر خودت داراى روح نيستى ؟ چگونه هم اكنون بدنت راه ميرود ، اين به ارادهء تو و به ارادهء روح تست ؛ اين عالم هم روح دارد ، روح كلّى دارد . روح كلّى عالم امام است ؛ از دست امام همه چيز بر مىآيد . افرادى كه آمدند و دكّان دارى نموده و مردم را به باطل خوانده‌اند ، دليل نمىشود كه اصلًا در عالم خبرى نيست ؛ و بدين جهت نبايد انسان دست از كار خود بردارد و از مسلّمات منحرف شود ! من گفتم : من از اين حرف‌ها زياد شنيده‌ام ، گوشم سنگين شده ، خسته‌ام ؛ حالا قدرى در موضوعات ديگر با هم سخن گوئيم ! شما چه‌كار داريد به اين كارها ؟ ! گفت : نمىشود ، جانم نمىشود ! گفتم : من بيست سال تمام در خانقاهها بوده‌ام ، با مراشد و اقطاب برخورد كرده‌ام ؛ هيچ دستگير من نشده است !