تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معاد شناسى (فارسى) — صفحة 262

مساهمون:

ص٢٦٢
نگشت بطورى كه دچار يأس و سرگردانى شدم و چنين پنداشتم كه اصلًا خبرى نيست ، حتّى آنچه از ائمّه عليهم السّلام نقل شده است شايد گزاف گوئى باشد . شايد مطالب جزئى از پيامبران و امامان نقل شده و سپس در اثر مرور زمان در بين مريدان و تابعان آنها بزرگ شده و ورم كرده است ، و بالنّتيجه حالا مردم براى آنان معجزات و كرامات و خارق عادات ذكر مىكنند . گفت : مشرّف شده بودم به اعتاب عاليات ، زيارت كربلا را نمودم ، به نجف اشرف مشرّف شدم و زيارت كردم ، و يك روز به كوفه آمدم و در مسجد كوفه اعمالى كه وارد شده است را انجام دادم ؛ و قريب يك ساعت به غروب مانده بود كه از مسجد كوفه بيرون آمدم و در جلوى مسجد منتظر رِيْل بودم كه سوار شوم و مرا به نجف بياورد . در آن زمان بين نجف و كوفه كه دو فرسخ است ، واگن اسبى كار ميكرد و آن را ريل مىگفتند . هر چه منتظر شدم نيامد . و در اين حال ديدم مردى از طرف بالا به سمت من مىآيد و او هم به سمت نجف ميرفت . او يك مرد عادى بود ، كوله پشتى هم داشت . سلام كرد و گفت : چرا اينجا ايستاده‌اى ؟ گفتم : منتظر واگن هستم ، ميخواهم به نجف بروم ! گفت : بيا حالا با هم يواش يواش ميرويم تا ببينيم چه مىشود ! با هم صحبت مىكنيم و ميرويم تا ببينيم چه مىشود ! با او به صحبت پرداخته و به راه افتاديم . در بين راه بدون مقدّمه