« خداوند عزّ و جلّ ميفرمايد : بندهء من هيچگونه محبّتش را در دل من جاى نميدهد و موجبات محبّت مرا فراهم نمىكند كه در نزد من محبوبتر باشد از آنچه من بر او لازم و واجب گردانيدهام .
و او پيوسته با بجا آوردن نوافل و مستحبّاتى كه او را بدانها تكليف نكردهام محبّت خود را در دل من بيشتر مىكند تا جائى ميرسد كه من محبّ او ميشوم ؛ و در اين صورت كه من محبّ او شدم ، من گوش او ميشوم كه با آن مىشنود ، و چشم او ميشوم كه با آن مىبيند ، و زبان او ميشوم كه با آن سخن ميگويد ، و دست او ميشوم كه با آن اخذ مىكند ، و پاى او ميشوم كه با آن راه ميرود .
زمانى كه مرا بخواند ، اجابت ميكنم و هنگامى كه چيزى از من مسألت كند به او عطا مىنمايم .
و هيچگاه من در كارى كه خود بدون واسطه و اسباب فاعل آن كار بودهام ، برايم درنگ و ترديد حاصل نشده است مانند وقتى كه خود ميخواهم روح بندهء مؤمنى را قبض كنم كه او از مرگ كراهت دارد و من از آزار و ناراحتى او كراهت دارم . »
حديث قدسى : عَبْدِى أَطِعْنِى أَجْعَلْكَ مِثْلِى
اين روايت را مجلسى در « بحار الأنوار » جلد پانزدهم ، جزء دوّم ، بابُ حبّ الله تعالى ، در صفحهء 29 آورده است .
ابن فهد حلّى در « عُدّة الدّاعى » ميگويد : فِى الْحَدِيثِ الْقُدْسِىِّ :
يَا بْنَ ءَادَمَ ! أَنَا غَنِىٌّ لَا أَفْتَقِرُ ؛ أَطِعْنِى فِيمَا أَمَرْتُكَ ، أَجْعَلْكَ غَنِيّاً لا تَفْتَقِرُ . يَا بْنَ ءَادَمَ ! أَنَا حَىٌّ لَا أَمُوتُ ؛ أَطِعْنِى فِيمَا أَمَرْتُكَ ، أَجْعَلْكَ حَيًّا لَا تَمُوتُ . يَا بْنَ ءَادَمَ ! أَنَا أَقُولُ لِلشَّىْءِ كُنْ فَيَكُونُ ؛ أَطِعْنِى فِيمَا أَمَرْتُكَ ، أَجْعَلْكَ تَقُولُ لِلشَّىْءِ كُنْ فَيَكُونُ . « 1 »
هامش
( 1 ) « عدّة الدّاعى » طبع سنگى ، ص 233