دور و غير معروف عرب ؛ ولى ما خوشحاليم كه خبر مرگ او را جوانى از عرب آورده است كه پيوسته زنده باشد و هيچگاه خاك درون قبر دهان وى را انباشته نكند . « 1 »
هامش
( 1 ) در ميان عرب ننگ است كسى كه از جهت شرافت نسب پستتر است ، يكى از افراد قبيلهء آنها را بكشد گرچه مقتول با آنها دشمن باشد . فلهذا قريش كه خود را اشرف عرب ميدانستند ، اگر غير قُرشى آنها را مىكشت ، براى آنها عار بود . و از همين لحاظ عائشه پرسيد : قاتل علىّ كيست ؟ اگر از قريش است كه عيبى ندارد ؛ و اگر از غير آنهاست اين ننگ است براى قريش ! در « نفس المهموم » ص 277 گويد : شيخ مفيد و ابن شهرآشوب روايت كردهاند كه : چون سرهاى شهداء كربلا را در نزد يزيد گذاردند و در ميان آنها سر حسين عليه السّلام بود ، شروع كرد با چوبدستى خود بر دندانهاى پيشين او زدن ، و گفت : يومٌ بيوم بدرٍ ! و شروع كرد به خواندن اين ابيات :نُفَلِّقُ هاماً مِن رجالٍ أعِزّةٍ * علينا و هم كانوا أعَقَّ و أظْلَمابرادر مروان بن حكم كه يحيى نام داشت و پهلوى يزيد نشسته بود گفت :لَهامٌ بِأدْنَى الطَّفِّ أدْنَى قَرابةً * مِنِ ابنِ زيادِ العبدِ ذى الحَسَبِ الرَّذل
امَيّةُ أمسَى نَسلُها عَددَ الحَصَى * و بِنتُ رسولِ اللهِ ليسَ لها نَسل *يزيد بر سينهء يحيى بن حكم زد و گفت : اسكُتْ لا امَّ لك !
مرحوم آية الله شعرانى در ترجمهء « نفس المهموم » كه به نام « دمع السّجوم » است ، اين بيت را « سُميّة أمسى » ضبط نموده است . و از خود اين مطلب را اضافه كرده است كه :
پيش از اين گفتيم كه : زياد فرزند سمّية را معاويه ملحق به خويش كرد ؛ و شوهر سميّه بندهء بنى ثقيف بود ، و يحيى بن حكم همان هنگام از اين الحاق راضى نبود و مىگفت : بنى اميّه از شرفاى قريشاند و زياد بنده زاده است ، نبايد داخل قبيلهء ما شود . در اينجا نيز اشارت به همان عقيده مىكند كه ابن زياد از ما نيست ، و حسين عليه السّلام و اولاد پيغمبر با ما خويشاند ؛ ما نبايد بيگانه