« عصاى خود را انداخت و در آنجا اقامت كرد ، و چنان چشم را تازه و روشن ساخت همچنان كه مسافر به سبب بازگشت خود از سفر چشم اهل خانه را تازه و روشن مىسازد . »
كنايه از آنكه كار علىّ تمام شد و در اقامتگاه مرگ چنان بخفت كه ديگر سر بر نميدارد ؛ و مانند اهل خانه كه به آمدن مسافرشان از سفر شاد و مسرور ميگردند ، از اين واقعه در لذّت و مسرّت واقع شديم .
و سپس پرسيد : چه كسى علىّ را كشته است ؟ گفتند : مردى از طائفهء مراد . گفت :
فَإنْ يَكُ نائِياً فَلَقَدْ نَعاهُ * غُلامٌ لَيْسَ فى فيهِ التُّرابُ
« گرچه اين مردِ مُرادى ، مردِ غريب و دورى است ليكن خبر مرگ علىّ را براى ما جوانى آورده است كه هيچگاه خاك در دهان او نرود . »
ميخواهد بگويد سزاوار بود علىّ را از طائفهء قريش و از بزرگان عرب مىكشتند تا اين افتخار از آنِ آنان باشد ، نه مرد گمنام از طائفهء
هامش
بر ايشان حمله آورد . و بين ايّام رحرحان و يوم جبلة يك سال تمام طول كشيد . و روز شعب جبلة چهل سال قبل از اسلام بود ، و همان سال تولّد حضرت رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم بود .
و سپس اين داستان را شرح ميدهد تا ميرسد به شعرائى كه در اين باره شعرى سرودهاند از جمله جرير و دختنوس خواهر لقيط كه در مرثيهء لقيط سه بيت سرود ، و بعد اين بيست بيت را مجموعاً از معقر بارقى ذكر مىكند . ( « عقد الفريد » طبع اوّل ، سنهء 1331 هجرى ، ج 3 ، ص 309 )