اين سخن را در نيابد هيچ وهم ظاهرى * گر أبو نصرستى و گر بو على سيناستى
جان اگر نه عارض استى زير اين چرخ كبود * اين بدنها نيز دائم زنده و بر پاستى
هر چه عارض باشد او را ، جوهرى بايد نخست * عقل بر اين دعوى ما شاهد گوياستى
هر كه فانى شد به او ، يابد حياتى جاودان * ور به خود افتاد كارش بى شكّ از مو تاستى
اين گهر در رمز دانايان پيشين سفته اند * پى برد بر رمزها هر كس كه او داناستى
زين سخن بگذر كه اين مهجور اهل عالم است * راستى پيدا كن و اين راه رو ، گر راستى
هر چه بيرونست از ذاتت ، نيايد سودمند * خويش را كن ساز اگر امروز اگر فرداستى
. . . . . . . . . . . .
نفس را چون بندها بگسيخت ، يابد نام عقل * چون به بىبندى رسد بند دگر برجاستى
گفت دانا ، نفس ما را بعدِ ما حشر است و نشر * هر عمل كامروز كرد ، او را جزا فرداستى
. . . . . . . . . . . .