تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معاد شناسى (فارسى) — صفحة 286

مساهمون:

ص٢٨٦
امام زمان عجَّل اللهُ تعالَى فرجه الشّريف پيدا كردم و عرض كردم : يا ولىَّالله ! زن مرا شفا دهيد ، اى ولىّ كارخانهء خدا ! اين امر از دست شما ساخته است ؛ و با نهايت تضرّع و التجاء متوسّل شدم . آمدم در اطاق عيالم ، ديدم نشسته و مشغول گريه كردن است و زار زار مىگريد . تا چشمش به من افتاد گفت : چرا مانع شدى ؟ چرا مانع شدى ؟ چرا نگذاشتى ؟ من نفهميدم چه ميگويد ، و تصوّر كردم كه صحبت عادى مىكند و حالش سخت است . بعد كه قدرى آب به او داديم و غذا به دهانش گذارديم قضيّهء خود را براى من نقل كرد و گفت : عزرائيل براى قبض روح من با لباس سفيد آمد و بسيار متجمّل و زيبا و آراسته بود ، به من لبخندى زده و گفت : حاضر به آمدن هستى ؟ گفتم : آرى . بعداً أمير المؤمنين عليه السّلام تشريف آوردند و با من بسيار ملاطفت و مهربانى كردند و به من گفتند : من ميخواهم بروم نجف ، ميخواهى با هم برويم به نجف ؟ گفتم : بلى خيلى دوست دارم با شما به نجف بروم . من برخاستم لباس خود را پوشيدم و آماده شدم كه با آن حضرت به نجف أشرف برويم ، همين كه خواستم از اطاق با آن حضرت خارج شوم ديدم كه حضرت امام زمان آمدند و تو هم دامان امام زمان را گرفته‌اى .