بواسطهء توسّل مادرش عمر او را تمديد كرده است . ما هم ميرويم إن شاء الله براى موقع ديگر .
مادرم از پلّهها پائين آمد و من نشستم ، و آنقدر از دست مادر عصبانى بودم كه حدّ نداشت . و به مادر مىگفتم : چرا اين كار را كردى ؟ ! من داشتم با أمير المؤمنين ميرفتم ، با پيغمبر ميرفتم ، با حضرت فاطمه و حسنين ميرفتم ؛ تو آمدى جلو ما را گرفتى و نگذاشتى كه ما حركت كنيم .
ملاقات عيال يكى از اعاظم نجف با أمير المؤمنين در حال سكرات موت
يكى از سروران عزيز ما كه فعلًا از اعاظم اهل نجف أشرف است و حقّاً مرد بزرگوارى است ، نقل فرمود براى من كه : ما از نجف اشرف عيال اختيار كرديم و سپس در فصل تابستان براى زيارت و ملاقات ارحام عازم ايران شديم ، و پس از زيارت حضرت ثامن الائمّه عليه السّلام به وطن خود كه شهرى است در نزديكىهاى مشهد رهسپار گرديديم .
آب و هواى آنجا به عيال ما نساخت و مريض شد و روز بروز مرضش شدّت كرد ؛ و هر چه معالجه كرديم سودمند نيفتاد و مشرف به مرگ شد . و من در بالين او بودم ، و بسيار پريشان شدم و ديدم عيال من در اين لحظه فوت مىكند و من بايد تنها به نجف برگردم و در پيش پدرش و مادرش خجل و شرمنده گردم ، و به من بگويند دختر نو عروس ما را بر دو در آنجا دفن كرد و خودش برگشت .
حال اضطراب و تشويش عجيبى در من پيدا شد . فوراً آمدم در اطاق مجاور فرستادم و دو ركعت نماز خواندم و توسّل به حضرت