نمىكنند ، و اگر احياناً آنها را در رفتن به آخرت و رجوع به دنيا مختار كنند آنها رفتن به آن عالم ابدى را ترجيح ميدهند .
داستان ملاقات با ملك الموت و خمسهء طيّبه و حضرت موسى ابن جعفر
يكى از اقوام شايستهء ما كه از اهل علم سامرّاء بوده و سپس در كاظمين و فعلًا در طهران سكونت دارد براى من نقل كرد كه : در ايّامى كه در سامرّاء بودم مبتلى شدم به مرض حصبهء سخت و هر چه در آنجا مداوا نمودند مفيد واقع نشد .
مادرم با برادرانم مرا از سامرّه به كاظمين براى معالجه آوردند ، و در كاظمين نزديك به صحن مطهّر يك اطاق در مسافرخانه تهيّه و در آنجا به معالجهء من پرداختند ؛ مؤثّر واقع نشد و من بيهوش افتاده بودم .
از معالجهء اطبّاى كاظمين كه مأيوس شدند يك روز به بغداد رفته و يك طبيب سنّى مذهب را براى من به كاظمين آوردند .
همين كه نزديك بستر من آمد و مىخواست مشغول معاينه گردد من در اطاق احساس سنگينى كردم ، و بى اختيار چشم خود را باز كردم ديدم خوكى بر سر من آمده است ؛ بى اختيار آب دهان خود را به صورتش پرتاب كردم .
گفت : چه مىكنى ، چه مىكنى ؟ من دكترم ، من دكترم !
من صورت خود را به ديوار كردم و او مشغول معاينه شد و دستوراتى داد و نسخهاى نوشته و رفت .
نسخه را تهيّه كرده و به تمام دستورات او عمل كردند ابداً مؤثّر واقع نشد ؛ و من لحظات آخر عمر خود را مىگذراندم .