تا آنكه ديدم حضرت عزرائيل وارد شد با لباس سفيد و بسيار زيبا و خوشرو و خوش منظره و خوش قيافه .
پس از آن پنج تن : حضرت رسول أكرم و حضرت أمير المؤمنين و حضرت فاطمهء زهراء و حضرت امام حسن و حضرت امام حسين عليهم السّلام به ترتيب وارد شدند و همه نشستند و به من تسكين دادند ، و من مشغول صحبت كردن با آنها شدم و آنها نيز با هم مشغول گفتگو بودند .
در اين حال كه من به صورت ظاهر بيهوش افتاده بودم ، ديدم مادرم پريشان شده و از پلّههاى مسافرخانه بالا رفت روى بام ، و رو كرد به گنبد مطهّر حضرت موسى بن جعفر عليهما السّلام و عرض كرد :
يا موسى بن جعفر ! من بخاطر شما بچّهام را اينجا آوردم ، شما راضى هستيد بچّهام را اينجا دفن كنند و من تنها برگردم ؟ حاشا و كلّا ! حاشا و كلّا ! ( البتّه اين مناظر را اين آقاى مريض با چشم دل و ملكوتى خود مىديده است نه با چشم سر ؛ آنها بهم بسته و بدن افتاده و عازم ارتحال است . )
همين كه مادرم با حضرت موسى بن جعفر مشغول تكلّم بود ديدم آن حضرت به اطاق ما تشريف آوردند و به حضرت رسول الله عرض كردند : خواهش مىكنم تقاضاى مادر اين سيّد را بپذيريد !
حضرت رسول الله صلّى الله عليه و آله و سلّم رو كردند به عزرائيل و فرمودند : برو تا زمانى كه خداوند مقرّر فرمايد ؛ خداوند
معاد شناسى (فارسى) — صفحة 284
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٢٨٤