دنبالش مىرويد و در خيال و پندار خود دهرش مىدانيد ، اگر آن دهر مردم را مىبرد چرا بر نمىگرداند ؟ ! و اگر مردم را بر مىگرداند چرا آنها را نمىبرد ؟ اى برادر مصرى من ! خلايق و مردمان در رفتن و آمدن مضطرّ مىباشند . آسمان برافراشته است و زمين فروهشته ، چرا آسمان بر زمين نمىافتد ؟ و چرا زمين بر بالاى طبقاتش فرو نمىريزد ؟ ! چرا آسمان و زمين يكديگر را جذب نمىنمايند ؟ ! و چرا آنها افرادى را كه بر روى آنها مىباشند به خود نمىچسبانند ؟ !
زنديق گفت : آنها را قسم به خداوند كه پروردگارشان و سَيِّد و سالارشان نگه داشته است . در اين حال زنديق به دست حضرت ابو عبد الله عليه السلام ايمان آورد .
حُمْران بن أعْيَن گفت : فدايت شوم ! اگر زنادقهء عصر بر دست تو ايمان بياورند پس قبلًا كفّار و مشركان هم بر دست پدرت ايمان آوردهاند .
مؤمنى كه به دست حضرت ايمان آورد گفت : مرا از شاگردانت قرار بده !
حضرت امام جعفر صادق عليه السلام به هِشام بن حَكم گفتند : او را به سوى خود برگير و تعليم بده ! هِشام وى را تعليم داد . وى معلّم اهل مصر و اهل شام شد ، و طهارتش نيكو گرديد ، به طورى كه حضرت امام عليه السلام از وى راضى بودند . « 1 »
مجلسى از « احتجاج » طبرسى از هشام بن حكَم مثل اين حديث را روايت كرده است . و پس از آن در شرح آن تحت عنوان « ايضاحٌ » بيان و تفصيلى بالنِّسبة مهمّ ذكر نموده است و در پايانش گفته است : تفصيل قول در شرح اين اخبار غامضه مقامى ديگر را اقتضا دارد و در اين كتاب فقط ما اشارهاى نمودهايم به اميد تبصّر صاحبان اذهان ثاقبه از صاحبان خرد ، و ان شاء الله تعالى بَسط كلام را دربارهء آنها در كتاب « مِرْآةُ الْعُقُول » خواهيم داد « 2 »
هامش
( 1 ) اين خبر را نيز كلينى در كتاب « كافى » ج 1 ص 72 تا ص 74 با سند متّصل خود ذكر كرده است ، و مرحوم مظفّر در كتاب « الامام الصادق » طبع چهارم ، ج 1 ص 189 تا ص 191 آورده است .
( 2 ) « بحار الانوار » طبع حروفى ، ج 3 ، ص 51 تا ص 54 حديث بيستم و پنجم .