عليهما السلام كه : مردى در حضور أمير المؤمنين عليه السلام برخاست و گفت : يَا أميرَ الْمُؤْمِنينَ ! بِمَا عَرَفْتَ رَبَّكَ ؟ !
« اى سيّد و سالار مؤمنان ! خدايت را به چه چيز شناختى ؟ ! »
حضرت فرمود : بِفَسْخِ الْعَزْمِ ، « 1 » وَ نَقْضِ الْهِمَمِ . لَمَّا أنْ هَمَمْتُ حَالَ بَيْنِى وَ بَيْنَ هَمِّى . وَ عَزَمْتُ فَخَالَفَ الْقَضَاءُ عَزْمِى . فَعَلِمْتُ أنَّ المُدَبِّرَ غَيْرِى !
« به گسستن ارادهام و شكستن قصدهايم . زيرا هنگامى كه قصد كردم براى امرى او ميان من و قصد من حائل گرديد . و چون اراده نمودم قضاء و قَدَر او با ارادهء من مخالفت كرد . بنابراين علم پيدا كردم كه مُدَبِّر من غير از خود من است ! »
آن مرد گفت : فَبِمَاذَا شَكَرْتَ نَعْمَاءَهُ ؟ !
« به چه سبب شكر و سپاس نعمتهاى وى را بجاى آوردى ؟ ! »
حضرت فرمود : نَظَرْتُ إلَىَ بَلاءٍ قَدْ صَرَفَهُ عَنِّى وَ أبْلَى بِهِ غَيْرِى ، فَعَلِمْتُ أنَّه قَدْ أنْعَمَ عَلَىَّ فَشَكَرْتُهُ .
« من نظر نمودم كه او بلائى را از من برگردانيده است و غير مرا بدان بلا مبتلا نموده است . پس دانستم : اوست كه حقّاً بر من نعمت داده است پس شكرش را بجا آوردم . »
آن مرد گفت : به چه علّت لقاى وى را دوست داشتهاى ؟ !
حضرت فرمود : لَمَّا رَأيْتُهُ قَدِ اخْتَارَ لِى دِينَ مَلَائكَتِهِ وَ رُسُلِهِ وَ أنْبِيَائِهِ ، عَلِمْتُ أنَّ الَّذِى أكْرَمَنِى بِهَذَا لَيْسَ يَنْسَانى فَأَحبَبْتُ لِقَاءَهُ .
« چون كه ديدم او براى من دين ملائكه و رسولان و پيامبرانش را اختيار كرده است ، دانستم : آن كس كه مرا بدين امور گرامى داشته است اين طور نيست كه مرا فراموش كند ، فلهذا لقايش را دوست داشتم . »
و در « توحيد » صدوق با سند متّصل خود از حضرت أبو جعفر امام محمّد
هامش
( 1 ) در نسخهاى است : بفسخ العزائم .