و علّامهء طباطبائى در تعليقه فرمودهاند : بلكه مراد آن است كه حواس فقط داراى ادراك تصوّرى هستند ، و اما تصديق و حكم از براى عقل مىباشد . ( ط ) « 1 »
سخريهء ابن ابى العوجاء به حجّ و پاسخ امام صادق عليه السلام
و مجلسى از « احتجاج » از عيسى بن يونس روايت نموده است كه او گفت : ابن أبى الْعَوْجاء « 2 » از تلامذهء حسن بصرىّ بود ، و از مذهب توحيد منحرف گرديد . به وى گفتند : مذهب رفيقت را رها كردى و داخل شدى در چيزى كه نه اصلى دارد و نه حقيقتى !
گفت : مصاحب و رفيق من در افكارش اختلاط و دگرگونى وجود دارد . گاهى معتقد به قَدَر مىباشد ، و گاهى به جَبْر . و من چنين نمىدانم كه او مذهبى را معتقد باشد كه بر آن دوام بياورد .
ابن أبى العَوْجَاء وارد مكّه شد از جهت تمرّد و انكار بر عمل حاجيان ، و چون مردى خبيث اللِّسان و فاسد الضمير بود ، علماء از مجالست و گفتگوى با او كراهت داشتند .
روزى به نزد حضرت أبو عبد الله امام جعفر صادق عليه السلام آمد و در برابر او نشست با جماعتى از همفكران و همقطارانش و گفت : سِرِّ مجالس را بايد پنهان داشت ، و كسى كه سرفه گلوى او را گرفته است چارهاى از سرفه كردن ندارد . آيا به من إذن مىدهى تا سخن گويم ؟ !
هامش
( 1 ) « بحار الانوار » طبع حروفى ج 3 ص 39 و ص 40 .
( 2 ) در تعليقه آورده است : او را سيّد مرتضى در « أمالى » خود از كسانى شمرده است كه با اظهار اسلام و اظهار شعائر اسلامى تستّر مىنمودهاند تا خونشان محفوظ بماند و اهل و مال و جانشان مشمول احكام مسلمين گردد . و ليكن در باطن زنديقى مُلْحِد بوده است و كافرى مشرك . و گفته است : و حكايت شده است كه : عبد الكريم بن أبى العوجاء چون محمّد بن سليمان والى كوفه از ناحيهء منصور او را گرفت و براى قتل حاضر كرد و يقين به موت و مفارقت حياتش پيدا نمود گفت : لئن قتلتمونى لقد وضعت فى أحاديثكم أربعة آلاف حديث مكذوبة مصنوعة ! « اينك كه ارادهء كشتن مرا داريد بدانيد كه من در احاديث شما چهار هزار حديث دروغ و ساختگى جعل نمودهام ! »