تَنْفَلِقُ عَنْ مِثْلِ ألْوَانِ الطَّوَاويسِ . أ تَرَى لَهَا مُدَبِّراً ؟ !
قَالَ : فَأطْرَقَ مَلِيّاً ثُمَّ قَالَ : أشهَدُ أنْ لَا إلَهَ إلَّا اللهُ وَحْدَهُ لا شَرِيكَ لَهُ ، وَ أشْهَدُ أنَّ مُحمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ . وَ أنَّكَ إمَامٌ وَ حُجَّةٌ مِنَ اللهِ عَلَى خَلْقِهِ ، وَ أنَا تَائبٌ مِمّا كُنْتُ فِيهِ .
« اى ديصانى ! اين دژى است سرپوشيده و پنهان و داراى پوستى غليظ ، و در زير آن پوست غليظ پوستى است نازك و رقيق ، و در زير آن پوست رقيق طلائى است روان و نقرهاى است روان . نه طلاى روان با نقرهء روان مخلوط مىگردد ، و نه نقرهء روان با طلاى روان .
اين تخم مرغ بر حال خود باقى است . از درونش اصلاح كنندهاى بيرون نمىآيد تا از اصلاحش خبر دهد ، و از رونش افساد كنندهاى داخل نمىگردد تا از افسادش خبر دهد ، و معلوم نيست كه آيا براى نرينه آفريده شده است يا مادينه ؟ !
شكافته مىشود و أمثال رنگهاى طاووس از درونش آشكار مىگردد . آيا تو براى اين امر تدبير كنندهاى مىبينى يا نه ؟ !
راوى گفت : ابو شاكر ديصانى مدّتى سر خود را به حال تفكّر به زير انداخت و گفت : شهادت مىدهم : معبودى جز الله نيست ، وحدت دارد ، شريكى براى او نيست . و شهادت مىدهم : محمّد بندهء وى و رسول اوست . و اينكه حقّاً تو امام و حجّتى از جانب خدا بر مخلوقاتش ، و من تائب مىباشم از آنچه كه در آن بودهام ! »
در « توحيد » صدوق با سند متّصل خود از عبد الله ديصانى روايت كرده است كه او درِ خانهء حضرت امام ابو عبد الله عليه السلام آمد و استيذان طلبيد ، و حضرت به وى اجازه فرمود . چون نشست گفت : يا جَعْفَر مرا به معبودم دلالت كن !
حضرت فرمود : اسمت چيست ؟ ! ديصانى برخاست و برون شد ، و از اسمش خبر نداد .
اصحاب ديصانى به وى گفتند : چرا اسمت را نگفتى ؟ !
ديصانى گفت : اگر مىگفتم : عَبْدُ الله ( بندهء خدا ) به من مىگفت : آن كس كه تو بندهء او مىباشى كيست ؟ ! اصحاب گفتند : به سوى جعفر برگرد و بگو : مرا بر معبودم
امام شناسى (فارسى) — صفحة 44
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٤٤