عقيلى گفت : با استشهاد به خدا من سوگند مىدهم تو را اى اميرمؤمنان ! آيا ندانستهاى كه رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم به فاطمه گفت در هنگامى كه نزد او براى عيادت آمده بود : اى نور ديده دختر من ! مرضت چه مىباشد ؟ ! فاطمه گفت : اى پدر جان من ! تب شديد دارم . و على غائب بود و براى انجام بعضى از حوائج پيامبر صلّى الله عليه و آله و سلّم رفته بود .
پيامبر به فاطمه گفت : آيا اشتها و ميل به چيزى دارى ؟ ! گفت : بلى من انگور مىخواهم ، و اين در وقتى بود كه فاطمه مىدانست : انگور عزيز الوجود است و وقت انگور نمىباشد .
پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلّم فرمود : خداوند قادر است كه براى ما انگور بياورد . و سپس گفت : اللَّهُمَّ ائْتِنَا بِهِ مَعَ أفْضَلِ امَّتِى عِنْدَكَ مَنْزِلَةً . « بار خدايا براى ما انگور بياور با افضل امَّت من از لحاظ منزلت و مرتبت در پيشگاه تو ! »
در اين حال على در را بكوفت و با وى زنبيلى بود از برگ خرما كه كنار ردايش را بر روى آن انداخته بود .
پيغمبر فرمود : اى على اين چيست ؟ ! على عرض كرد : انگور است كه من براى فاطمه عليها السلام تهيه كردهام ! پيغمبر گفت : اللهُ أكْبَرُ ، اللهُ أكْبَرُ ، اللَّهُمَّ كَمَا سَرَرْتَنِى بِأنْ خَصَصْتَ عَلِيّاً بِدَعْوَتِى فَاجْعَلْ فِيهِ شِفَاءَ بُنَيَّتِى !
« الله اكبر ، الله اكبر ، خداوندا همچنان كه تو مرا مسرور نمودى به آنكه على را مورد دعاى من قرار دادى ، پس شفاى نور ديدهام را در اين انگور قرار بده ! »
پس از آن پيغمبر فرمود : اى نور ديده دختركم ! بخور به اسم خدا ! فاطمه از آن تناول كرد و هنوز پيامبر خارج نشده بودند كه فاطمه شفا يافت و بر پاخاست .
ابن عبد العزيز گفت : راست گفتى و نيكو سفتى ! من گواهى مىدهم كه اين قضيّه را شنيدهام و از حفظ كردهام . اى مرد دست زنت را بگير ، و اگر پدرش با تو مزاحمتى كرد دماغش را بكوب !
و سپس عمر بن عبد العزيز گفت : اى پسر عبد مَناف ! و الله ما جاهل نمىباشيم چيزى را كه غير ما بدان عالم هستند ، و در دين ما كورى و نابينائى وجود ندارد
امام شناسى (فارسى) — صفحة 421
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٤٢١