چون بنى اميّه اين سخن را شنيدند گفتند : اى اميرمؤمنان ! تو با ما انصاف ندادى كه حكم را به غير ما محوّل داشتى در حالى كه ما از پارهء گوشت تو هستيم و صاحبان رَحِم تو !
عمر گفت : ساكت شويد ! آيا اينجا محل عجز و محل پستى و دنائت است ! من الآن اين مسأله را به شما سپردم و شما اقدام به حلّ و جواب آن ننموديد !
گفتند : براى اينكه تو اختيارى را كه به عقيلى دادى به ما ندادى و آن طور كه وى را حَكَم نمودى ما را حَكَم ننمودى ! عمر گفت : اى بى پدران ! اگر او در حكم راست گويد و شما خطا كنيد ، و استوار آيد و شما ناتوان گرديد ، و بينا باشد و شما كور شويد ، در آن صورت گناه عمر چيست ؟ ! آيا مىدانيد مَثَل شما چيست ؟ ! گفتند : نمىدانيم . عمر گفت : عقيلى مىداند .
سپس عمر به عقيلى گفت : اى مرد چه مىگوئى تو ؟ ! گفت : آرى اى اميرمؤمنان مثل آنان همانطور است كه پيشينيان گفتهاند :
دُعِيتُمْ إلَى أمْرٍ فَلَمَّا عَجَزْتُمُ * تَنَاوَلَهُ مَنْ لَا يُدَاخِلُهُ عَجْزُ 1
فَلَمَّا رَأيْتُمْ ذَاكَ أبْدَتْ نُفُوسُكُمْ * نَدَاماً وَ هَلْ يُغْنِى مِنَ الْحَذَرِ الْحَرْزُ 2
1 - « شما را به سوى امرى فرا خواندند چون از تحمّل آن عاجز شديد آن را به دست خود گرفت كسى كه عجز در او داخل نمىشود !
2 - پس چون اين قضيّه را ديديد ، نفوستان پشيمانى و ندامت را ظاهر كرد ، و آيا امكان دارد كه حفظ كردن و نگهداشتن به جاى حذر كردن و اجتناب نمودن قرار گيرد و انسان را از آن بى نياز كند ؟ » يعنى شما كاملًا شىء را به جاى ضدّش گذاشتهايد ، در اين صورت چه توقع داريد از بر آورده شدن مطلوب ؟ !
عمر گفت : خوب گفتى و درست آمدى ! بنابراين بگو پاسخ آنچه را كه من از تو پرسيدهام !
گفت : اى اميرمؤمنان ! قسم آن مرد صحيح بوده است و زن او مطَلَّقه نمىباشد !
عمر گفت : از كجا اين مطلب را دانستى ؟