و اى اميرمؤمنان ! مىدانى كه مردم در أهواء و آرائشان اختلاف دارند و در هر چيز كه محتمل فتنهاى باشد شتاب زده مىباشند ، لهذا ما از حكم در اين مسأله رفع يد نموديم براى آنكه تو در ميانشان حكم كنى بِمَا أرَاكَ اللهُ . و اين دو مرد به او چسبيدهاند و دست بردار نيستند ، پدرش قسم ياد كرده است كه اين زن را با او نگذارد ، و شوهرش قسم ياد كرده است كه از وى دست برندارد گرچه گردنش زده شود مگر آنكه حاكمى كه قدرت مخالفتش را نداشته باشند و از حكم وى روى گردان نباشند در اين مسأله حكم كند ، بنابراين است كه اى اميرمؤمنان ما حكم مسأله را به تو ارجاع داديم . أحْسَنَ اللهُ تَوْفِيقَكَ وَ أرْشَدَكَ ! . . . . .
مناظرهاى دربارهء افضليت على عليه السلام
عمر بن عبد العزيز بنى هاشم و بنى اميّه و معظمين قريش را جمع كرد و به پدر زن گفت : اى شيخ گفتارت چيست ؟ ! گفت : اى اميرمؤمنان ! اين مردى است كه زوجهاش دختر من مىباشد . من اين دختر را با مجهّزترين جهازى كه براى أقران اوست به سوى شويش فرستادم ، حتى اينكه من در آن مرد اميد خير بسته بودم و آرزوى صلاحش را در سر مىپروراندم ، اينك سوگند دروغ به طلاقش خورده است ، و باز هم اراده دارد با وى ادامهء زناشوئى و نكاح دهد !
عمر گفت : اى شيخ شايد زنش را طلاق نداده باشد ! چگونه قسم ياد كرده است ؟ !
شيخ پدر زن گفت : سبحان الله ! سوگندى كه وى ياد كرده است كذبش واضحتر و گناهش روشنتر مىباشد از آنكه در دل من شكّى از آن خلجان كند با وجود اين سِنّى كه نمودهام و اين علمى كه اكتساب نمودهام . زيرا وى بر اين عقيده بوده است كه إنَّ عَلِيّاً خَيْرُ هَذِهِ الامَّةِ وَ إلَّا امْرَأتُهُ طَالِقٌ ثَلَاثاً ! « على برگزيده و اختيارشدهء اين امَّت است و اگر اين طور نباشد زنش سه طلاقه بوده باشد ! »
عمر به شوهرش گفت : تو چه مىگوئى آيا اين طور قسم خوردهاى ؟ ! گفت : آرى !
گفته شده است : چون شوهر گفت : آرى ، نزديك بود مجلس اهل خودش را به لرزه و تكان درآورد ، و بنى اميَّه به آن مرد با گوشهء چشم خشمگين مىنگريستند جز آنكه ايشان ابداً سخنى نگفتند و همگى نظرشان به چهره عمر بن عبد العزيز بود .