عمر مدتى به طور سكوت سر به زير افكند و زمين را با دستش خراش مىداد و جمعيّت همگى ساكت بودند و منتظرِ آنكه عمر چه مىگويد : سپس سرش را بلند كرد و گفت :
إذَا وَلِىَ الْحُكُومَةَ بَيْنَ قَوْمٍ * أصَابَ الْحَقَّ وَ الْتَمَسَ السَّدَادَا 1
وَ مَا خَيْرُ الإمَامِ « 1 » إذَا تَعَدَّى * خِلَافَ الْحَقِّ وَ اجْتَنَبَ الرَّشَادَا 2
1 - « هنگامى كه در ميان گروهى قضاوت را بر عهده گيرد ، به حقّ و واقع اصابت مىكند و سداد و صواب را مىجويد .
2 - و امام برگزيده و مورد پسند نيست آن كه تعدّى كند و بر خلاف حق دست بيازد و از رشاد و راستى اجتناب گزيند . »
پس از آن عمر به آن جمعيّت گفت : رأى شما دربارهء قسم اين مرد كدام است ؟ ! همه ساكت شدند .
عمر گفت : سُبْحَانَ اللهِ ! رأيتان را بگوئيد !
مردى از بنى اميّه گفت : اين حكم دربارهء فروج است و ما را جرأت نيست كه در آن سخن گوئيم ! و تو عالم به گفتار و امين بر لَه آنان و بر عليه آنان مىباشى . [ عمر گفت : ] بگو آنچه را كه نزد توست زيرا گفتار مادامىكه باطلى را حقّ نكند و حقّى را باطل نسازد در مجلس من ردّ و بدلش جايز است .
وى گفت : من چيزى نمىگويم . آنگاه عمر بن عبد العزيز رو كرد به مردى از بنى هاشم از اولاد عقيل بن ابى طالب و به وى گفت : اى عقيلى ! نظريّهء تو راجع به سوگندى كه اين مرد خورده است چيست ؟ ! مرد عقيلى موقع را مغتنم شمرد و گفت : اى اميرمؤمنان ! اگر تو گفتار مرا حكم قرار مىدهى و يا حكم مرا روان مىسازى من مىگويم ، و اگر نه پس سكوت براى من گستردهتر و براى دوام محبّت پسنديدهتر است ! عمر گفت : بگو قول تو حكم است و حكم تو جارى !
هامش
( 1 ) در شرح چهار جلدى « الانام » است .